Image: 

تقی آزاد ارمکی*
در بدو امر لازم است معلوم شود كه جایگاه دانشگاه در ایران چگونه است و هدف از تاسیس آن‌چه می‌باشد تا بتوان در مورد عناصر درونی آن قضاوت كرد. زیرا در صورت عدم‌اطلاع و آگاهی از فلسفه وجودی دانشگاه در ایران نمی‌توان بحث دقیقی در مورد تولید علم، تربیت نیروی متخصص، تولید كنشگر سیاسی، فراهم كردن شرایط مناسب در شكل‌گیری فضای نقد و اصلاح و... داشت. این سوال كه فلسفه وجودی دانشگاه در ایران چیست؟ را بایستی كسانی كه از گذشته در این زمینه كار كرده‌اند، پاسخ دهند. شاید از میان همه كسانی كه در حوزه علم كار می‌كنند، جامعه شناسان علم و معرفت صلاحیت بیشتری داشته باشند كه در این زمینه وارد بحث شوند. به‌دلیل اینكه این افراد متعهد این كار هستند، آیا كسی در ایران مدعی و مطلع و با صلاحیت در حوزه جامعه‌شناسی علم و معرفت وجود دارد؟ اگر هست، بهتر است با توجه به مطالعات تجربی و تاریخی كه معطوف به وضعیت دانشگاه‌ها در ایران و جهان است، بتواند بگوید كه دانشگاه در ایران چه پدیده‌ای است. ادبیاتی كه در این زمینه تولید شده است بیشتر با تكیه بر جامعه‌شناسی توسعه‌نیافتگی است. اكثر مباحث معطوف به این است كه چرا دانشگاه در ایران نتوانسته است نقش موثری در توسعه كشور و همراهی با نظام تصمیم‌گیر به عهده بگیرد. كمتر به بحث اشاره در فوق، جایگاه دانشگاه، پرداخته شده است.

در تاسیس و ادامه كار دانشگاه به لحاظ متنی سه فلسفه وجود داشته است: (1) تربیت انسان مدرن، شهروندی آگاه و وظیفه شناس، (2) تربیت متخصص برای انجام وظایف كاملا حرفه‌ای كه از دست دیگران غیرمتخصص امكان ندارد، (3) محلی برای گذران زندگی به دلیل عدم‌وجود شرایط كافی در وارد شدن به زندگی. جمع بیكاران متوقع. هر یك از این وجه نظرها دارای مدافعان و مخالفانی است. ولی در موقع توجه به مسئله «جایگاه دانشگاه در ایران» كمترشفافیت مفهومی و اطلاعاتی وجود دارد. در این صورت این سوال دوباره مطرح می‌شود كه «دانشگاه در ایران كدام یك از صورت‌های فوق است؟ در كدام شرایط كدام صورت‌های فوق در ایران وجود داشته است؟ دانشگاه برای چه امری ساخته شده است؟»

به نظر می‌آید دانشگاه در ایران با توجه به هر یك از اركان آن تعریف و ضرورت خاصی دارد. دانشگاه در ایران متشكل از مدیریت، كارمندان، سازمان مالی و تشكیلاتی، اساتید، پژوهشگران دانشجویان است. هر یك از این عناصر پس از تاسیس دانشگاه تهران (1313) تا كنون وظایف متفاوتی به عهده دارند. مدیران از طرف دولت مشغول به كار می‌شوند كه دستورات مقامات بالا را انجام دهند. در بسیاری از مواقع دیده شده است كه مدیرانی كه به عنوان رئیس دانشگاه خاصی انتخاب می‌شوند از اوضاع دانشگاه مقصد – ماموریت داده شده – كمترین اطلاعی ندارند. بدین لحاظ حداقل شش ماه از عمر مدیریتی كوتاه را برای شناسایی افراد، تشكیلات و مسائل صرف می‌كنند و بعد از آن‌هم خسته و معترض به وضع خود و دیگران می‌شوند. به عبارتی دیگر فرصت كار كردن را ندارند. كارمندان وظیفه‌شان مانند دیگر كارمندان دولت در دیگر ادارات دولتی است.

آنها موظفند حداقل زمان موظفی را سركار حاضر شده و به توسعه روابط و مناسبات اجتماعی‌شان اقدام كنند تا از این مسیر بتوانند در سیاستگذاری‌های واحد و سازمان اثر‌گذار شوند. بدین لحاظ است كه اصلی‌ترین تلاش كارمندان توجه به مسائل حقوقی، رفاهی و صنفی‌شان بوده و در عین حال تقویت شبكه خانوادگی، طایفه‌ای، و همشهری و هم خطی است. سازمان مالی و تشكلاتی دانشگاه‌ها هم بخشی از نظام مالی و تشكیلاتی وزارت علوم و در نهایت دولت است. سه ماه اول سال به انتظار دریافت بودجه و سه ماه آخر سال در جهت تمام كردن ناقص بودجه است. هر نوع تصمیم‌گیری نیز در یك مسیر طولانی موكول به تصمیم‌گیری دیگران خارج از سازمان می‌باشد. همانطور كه امور مالی نیز وابسته به سازمان‌های دیگر است. در این صورت این بخش از سازمان دانشگاه‌ها كه می‌توانسته است منشا تحولات باشد و رفتار دانشگاه را متناسب با سیاست‌های نظام اجتماعی و سیاسی جهت دهد،‏ در خود فرورفته و بی‌تصمیم شده است. وقتی دارای بودجه می‌شود كه كار دانشگاه تمام شده است.

اساتید نیروی چهارم دانشگاه هستند. بیشتر مانند بخش كارمندی دانشگاه هستند. در این صورت می‌توانند همان دغدغه‌های بخش كارمندی را داشته باشند. بیشتر اساتید قبل از استاد شدن نمی‌دانستند كه قرار است استاد شوند. در پی كار بودند كه شرایط تغییر كرده و استاد از كار در آمده‌اند. البته بیشتر این نوع همكاران بعد از اینكه در فضای دانشگاهی قرار گرفتند بیشتر ازدیگران مدعی استادی می‌شوند. مثلا كسی كه در گذشته كارمند آموزش و پرورش بوده یا كارمند دانشگاه بوده و تحت شرایطی به دانشگاه آمده است، مدعی ممیزی، مدیریت، سیاستگذاری، تولید نظریه، ساماندهی اخلاقی و فرهنگی،‏ افزایش ارتقای فرهنگ و فضایل اساتید و دیگران می‌شود. این هم خود قصه‌ای است كه نیاز به بحث و گفت‌وگوی بسیار دارد. اساتید دانشگاه‌های كشور بیش از اینكه امكانات كافی برای پژوهش و تحقیق داشته باشند، درگیر جریان اداری ارتقا كه ماجرایی دارد، می‌شوند. این مسیر در اصل برای تقویت بنیان‌های تحقیقاتی دانشگاهی طراحی شده است ولی نحوه‌ای كه در دانشگاه‌های كشور بدان عمل می‌شود سد تحقیق و پژوهش شده است. اساتید مانند كارمندان دولت هر سال می‌بایست فرمی را برای نشان دادن وظایف محوله پركنند و به اداره كل كارگزینی دانشگاه با مدیریت كارمندان ارسال كنند. امان از اینكه كارهایی كه نمره‌آور باشند در پرونده نباشند. آن‌وقت ارتقا تبدیل به سرطانی می‌شود كه جان هر محقق و متفكری را می‌گیرد و او را به زیر می‌كشد.

اما در بسیاری از مواقع به كمك اساتیدی كه ساز و كارهای كارمندی را می‌شناسند آمده و از آنها شخصیت‌های فرهنگی و نمونه‌ای و ماندگار و همیشه حاضر در مجالس حضور می‌سازد. پژوهش و آموزش دو وظیفه اصلی استاد در دانشگاه است كه در مسیر بحرانی قرار گرفته است. زیرا نظام و سازمانی كه در آن مدیر و رئیس از بیرون معین می‌شود، بودجه و سیاست هم بدون ارتباط با استاد و كارمند تعیین می‌شود،‏ كارمندان آن نیز مانند كارمندان دیگر ادارات و سازمان‌ها می‌باشند، و دانشجویان هم بدون نظر و تصمیم اساتید وارد آن می‌شوند، امكان كار درست تحت عنوان «آموزش» و «پژوهش» وجود نخواهد داشت. اگر هم كاری صورت می‌گیرد برای پر كردن فرم‌های ارتقا یكی بعد از دیگری است. سال‌های اول برای وارد شدن و كرسی - جا- گرفتن و سال‌های بعد برای نگه‌داشتن كرسی- یعنی جا- و ادامه كار است. كمتر فرم ارتقایی كه پر شده است منشاء تحول در نظام آموزشی شده است. اگر در گذشته اساتید دانشگاه با نبود مجله و كتاب نمی‌توانستند صاحب امتیازات زیاد باشند، امروز كه بر تعداد مجلات اضافه شده است و هر كس و گروه و انجمنی و دانشكده‌ای و فرد مرتبط بانفوذ و رئیسی دارای یك مجله است و می‌تواند به چاپ – منظورم چاپ مقالات علمی و تخصصی – بپردازد و در جهت كمك به بالارفتن تعداد– رقم – مقالات چاپ شده باشد. خب این كار بسیار خوبی است. زیرا ما را از كم كاری و كم آماری در می‌آورد. اگر قرار شود در مقابل یك خارجی كه جایی دیگر نداشته برود و به میان ما آمده است، قرار بگیریم، می‌توانیم گزارش دهیم كه تعداد مقالات چاپ شده‌مان در مجلات علمی پژوهشی‌مان زیاد شده است.

چون در گذشته رشد صفر درصد داشته‌ایم و الان صددرصد رشد كرده‌ایم. اینجاست كه هوش می‌خواهد تعداد مقالات چاپ شده محاسبه شود. به همین دلیل است كه برای حساب و كتاب كردن این رقم‌ها از مهندسان و ریاضی‌دانان رقم‌دان و آمارشناس و عددخوان در وزارت علوم استفاده می‌شود. خوشبختانه وزیر محترم علوم هم ریاضی بلد است و می‌تواند اعداد و ارقام را جمع و تفریق كند و بگوید كه از صفر درصد به صددرصد رشد رسیدن یعنی چه! در اینجا به یكی از شرایطی كه به صورت مانع اصلی در رشد علم و دانش در دانشگاه وارد شده است،‏ جریان ارتقا،‏ اشاره كردم.

من قصد این را ندارم تا كارهای انجام شده را تخطئه كنم. بلكه مسئله‌ای كه ما در مقابل آن قرار داریم عظیم‌تر از این می‌باشد. مدعی این نیستم كه اساتید در دانشگاه‌ها بیكار نشسته‌اند و مدیران از بیرون آمده هم آدم‌های بدی هستند. و دانشجویان هم ایرانی نیستند. خیر. همه ایرانی‌اند وهمه محق در حضور. بلكه مسئله تركیب این عناصر نامانوس است. باید برای این مسئله كاری كرد تا حاصل و نتیجه كار هم خوب باشد. برای وضوح بیشتر این مسئله كمی به مسئله پژوهش در دانشگاه‌ها و كشور نگاه می‌كنیم. ما در سال از پژوهشگران برتر تجلیل می‌كنیم. خیلی خوب است. بالاخره بعضی‌ها به نانی و بعضی‌ها به نامی و بعضی‌ها هم به حقوقشان می‌رسند. ولی مسئله پژوهش همچنان بلاتكلیف باقی می‌ماند. زیرا پژوهش بر اساس تفكر آزاد و منتقد می‌تواند شكل بگیرد. تفكری كه به نام استاد و پژوهشگر ثبت شده باشد و مسوولیت آن هم به عهده او باشد. اگر اینگونه شد سال‌های بعد از تجلیل از فردی و گروهی،‏ جریان فكری و علمی در كشور شكل خواهد گرفت و همه از نتایج این جریان بهره‌مند خواهند شد. اگر اینگونه شود بكر بودن موضوع، روش، نتایج و سیاستگذاری‌ها معلوم خواهد شد. ولی اگر فرد محقق با نام و نشان دنبال مدل طراحی شده‌اش نباشد، معلوم نخواهد شد كه این كار كپی شده كدام كار در دنیا می‌باشد و چه كسی مسوول این‌كار می‌باشد. نیرو و عنصر دیگر دانشگاه دانشجو می‌باشد. همانطور كه دیده می‌شود، دانشجو آخرین عنصر نظام آموزشی است. انتخاب دانشجو، تعیین محل تحصیل، تعیین گروه آموزشی، تعیین محل زندگی، تعیین دوستان و اساتید و نوع غذا و محل سكونت و خوابگاه او از طرف خود او معلوم نمی‌شود..

او را از خانه‌اش بدون هیچ تقلایی با نیروی سنجش بلند كرده و در یك زمان به محل و مكان و فضای جدید منتقل می‌شود. درست است كه برای دانشجویان حركت از حاشیه‌ای‌ترین نقطه كشور به مركز و بالعكس می‌تواند منشا تغییرات عمده‌ای شود، حداقل اگر توریسم داخلی نمی‌تواند فعال شود و افراد را به دیدن قسمت‌های دیگر ایران ببرد، كنكور این وظیفه را عهده‌دار می‌شود، ولی برای نظام آموزشی كشور كار بسیار سخت و پرهزینه و كم منفعتی است. برای خانواده‌ها هم مشكل‌ساز می‌باشد. البته در سال‌های اخیر در این زمینه تلاش شده است تا این مشكل – مشكل جابه‌جایی دانشجویان – حل شود. ولی مشكل رفتن به رشته‌هایی كه افراد در خواب هم نمی‌دیدند به این سادگی قابل حل نیست. به همین دلیل هم است كه باقی ماندن مشكل منشا بروز مشكل بزرگتری چون بد كاركردی شدن دانشگاه و نظام آموزش عالی شده است.

در نتیجه دانشجویی كه كمتر علاقه به رشته انتخاب شده برایش دارد نمی‌تواند نیروی فعالی در دانشگاه برای كار آموزشی باشد. این معنی را اساتید می‌دانند. بدین لحاظ بیشترین زمان حضور در كلاس را به بحث در مورد اهمیت رشته انتخاب شده برای دانشجو می‌گذرانند و در صورت عدم‌توفیق در مجاب كردن دانشجو داستان زندگی خود را آغاز می‌كنند و می‌گویند كه خودشان هم همین سرنوشت را داشته و قرار بوده است كه مثلا مهندس كشاورزی بشوند، كارشناس بیمه از كار درآمدند یا اینكه قرار بود پزشك شوند با زحمت بسیار استاد شدند. و هزاران مثال و شاهد دیگر كه نشان از بی‌انگیزگی دانشجویان و فارغ‌التحصیلان و در نهایت هدر رفتن جوانی و میانسالی و پیری و اینكه چاره‌ای به جز این نیست. یا باید در همین رشته ادامه دهند یا اینكه ترك تحصیل كنند و از حوزه آموزش و استاد شدن و محقق شدن و مدیر و وزیر علوم شدن خارج شوند... عقل سلیم هم حكم بر ماندن تا رفتن می‌كند. همه می‌مانند، با شرایط موجود می‌سازند و آخر حاصل نظام آموزش عالی همین می‌شود كه هست و همین هم خواهد ماند بدون تغییر.

در ادامه مسئله دانشجو، آنچه كه بر ابعاد مشكل می‌افزاید، انبوه دانشجو می‌باشد. دانشجویانی كه بدون نظر استاد و گروه و مدیر و دست‌اندركار به دانشگاه آمده‌اند، قرار نیست به حرف استاد گوش دهند. اصلا استاد قرار نیست كه حرف دل دانشجو را بزند. یعنی حرفی بزند كه به درد دانشجو می‌خورد. شاید هم نمی‌داند كه درد دانشجویی كه او انتخاب نكرده است، چیست. در این صورت برایش كاری نمی‌تواند بكند. از طرف دیگر، او هم مانند دانشجو بدون تكلیف و بی‌حساب به دانشگاه آمده است. در این صورت بر اساس دستور كه در كتاب سرفصل دروس معلوم شده،‏ آموزش را شروع می‌كند، جالب است بدانیم در هر درس طراحی شده به واسطه ستاد انقلاب فرهنگی كه مورد تایید شورای انقلاب فرهنگی حالا هم قرار گرفته است،‏ اگر مورد تایید نبود بودجه تغییر دادن آن وجود داشت، هر درسی به طور مستقل از «الف» تا «ی» طراحی شده است. كمتر درسی در ارتباط با درس دیگر قرار دارد. درست است كه مثلا درس مبادی مقدمه درس نظریه‌ها می‌باشد. اما هر دو درس همه دانش است و از اول دانش تا آخر آن ادامه دارد. استاد درس مبانی فرقی با استاد نظریه ندارد. همانطور كه استاد نظریه با استاد تاریخ و جغرافیا فرقی ندارد. همه مثل هم هستند.

مثل هم می‌دانند،‏ مانند هم درس می‌دهند،‏ مانند هم از یك یا چند كتاب مشترك برای كل رشته استفاده می‌كنند. همه با هم و مثل هم سوالات شبیه هم استفاده می‌كنند و همه مثل هم دانشجو تربیت می‌كنند. تربیت كردن دانشجو برایشان كاری ندارد. همه سر كلاس می‌روند و كتاب و منابع مورد نظر را برای دانشجویان ارائه می‌دهند و در آخر هم امتحان می‌گیرند. استاد حقوق ماهیانه و سالیانه‌اش را گرفته و نمره ارتقا‏ هم كسب كرده است. از طرف دیگر، دانشجو هم نمره قبولی درس را دریافت كرده و آماده امتحان مرحله دیگر – كارشناسی ارشد و دكترا – شده و آماده جایگزین شدن استاد می‌شود. البته برای جایگزین شدن به جای استاد نیاز به حادثه‌ای است. مثلا وقتی كه انقلابی بشود،‏ یا جنگی صورت بگیرد، مهاجرت عظیمی به وقوع پیوندد، یا اینكه شعاری به نام انقلاب فرهنگی،‏ اسلامی كردن دانشگاه‌ها، بومی كردن علم و دانشگاه و امثال آنها فراهم شود و عده‌ای به كنار بروند و آماده‌ها به كار بیایند. البته در بسیاری از مواقع بازنشسته شدن افراد هم در این زمینه راهگشا می‌باشد. در هر صورت دانشجویی كه تربیت شده همان افرادی است كه امروز مغضوب می‌باشند،‏ مانند همان اساتید گذشته كه ناخلف تشخیص داده شده‌اند،‏ آموزش را از سر می‌گیرند و درس‌ها را از «الف» تا «ی» آموزش می‌دهند و كار را ادامه می‌دهند تا نفت به ته بكشد و دیگر پول مفتی برای كار كردن بی‌حساب و بی‌فایده وجود نداشته باشد. آن‌وقت است كه بحران حوزه آموزش و پژوهش و مدیریت دانشگاه خودش را نشان خواهد داد. آن وقت معلوم خواهد شد آمارهای كذایی مقالات علمی و پژوهشی نتوانسته است زمان تمام شدن پول مفت نفت را نشان دهد و هزاران مسئله و كار بی‌نتیجه دیگر.
* جامعه‌شناس و استاد دانشگاه تهران
نقل از روزنامه کارگزاران،30 آذر 1388