فتنه هاي مبارک
دکتر محمدجواد غلامرضاکاشي*
کتاب سرگذشت و سوانح دانشگاه در ایران را به لطف نویسنده فرهیخته آن، پیش از انتشار خوانده بودم. با توجه به ضعف حافظه به جای جزییات و مفردات، بصیرت های عمیق و ماندگار اثر است که در ذهن و روانم بر جای می ماند. آنچه از کتاب دکتر مقصود فراستخواه در ذهنم باقی مانده، تصویر کلی از دانشگاه ایرانی در مقایسه با دانشگاه غربی است. نکته های بدیعی که دکتر فراستخواه در این زمینه عرضه کرده اند چندان ماندگار بودند که هر از چندی در فضای دانشگاهی دوباره در ذهنم زنده شوند و تاملات تازه برانگیزند.
به عنوان یک دانش آموخته علوم سیاسی، کتاب دکتر از حیث نسبتی که میان دانشگاه، دین و حوزه سیاست ترسیم می کند و امکانی برای مقایسه میان ایران و دنیای غرب فراهم می سازد شایسته تامل است. دانشگاه غربی به خودی خود یک آیین و سامان دهنده طوری از زندگی است، به همین جهت قادر است میان نهاد دین و سیاست استقلال نسبی خود را حفظ کند و بر موضعی سوم تکیه زند. دانشگاه غربی اگرچه با تعرض نهاد دین یا سیاست مواجه شده، اما او نیز فاعل تعرض کننده به هر دو نهاد مذکور بوده و حتی دعوی سروری داشته است. دکتر در همان فصول نخست، تکوین مرجعیت دانشگاه با تکیه بر علم را در کنار مرجعیت کلیسا و دولت تبیین می کند. این موضوع بسیار مهمی است. دانشگاه غربی به تدریج مدعی نظامی از آگاهی شد که هم طراز نظام آگاهی کلیسا تصویرگر جهان و چند و چون عالم بود. سازمان و سلسله مراتب دانشگاه همانند سازمان و سلسله مراتب کلیسا، حاکی از مراتب گوناگون افراد به حسب توفیق در دستیابی به این نظام آگاهی شد. دانشگاه مبدع مناسک ویژه و ارزش های اخلاقی ویژه شد. خردگرایی، انسان گرایی، تساهل و تجربه گرایی (ص 43 کتاب) بیش از آنکه ارزش های اجتماعی باشند، ارزش های اخلاقی ویژه معبد تازه یی بودند که در کنار نهاد کلیسا تکوین پیدا می کرد. بخشی از توان نهاد دانشگاه در تولید مرجعیت مستقل در کنار نهاد کلیسا را باید وامدار دولت دانست. دانشگاه فرصت طلبانه در فضای حاد تنش میان دولت و کلیسا به نهاد دولت تکیه داد تا استقلال یابی از نهاد کلیسا را به انجام رساند.
اما اخوت میان نهاد دانشگاه و دولت دیری نپایید و به سرعت فرآیند استقلال یابی از عرصه سیاسی نیز در دانشگاه غربی رخ نمود. در چنین فضایی اگر نهاد کلیسا به مرجعیت احکام و خواست خداوند متکی بود، و نهاد دولت به مرجعیت ناشی از خواست عمومی، نهاد دانشگاه نیز متکی به مرجعیت علم و عقل اتکا می کرد داستان تحولات فرهنگی اجتماعی و سیاسی غرب را باید در پرتو رقابت و کشاکش میان این مرجعیت های سه گانه مورد بررسی قرار داد. نکته جالب توجه عبارت از آن است که مرجعیت علم نه تنها در این ستیز دست پایین را نداشته است بلکه اغلب ادعای سروری بر هر دو را داشته و در موارد بسیاری نیز توفیق حاصل کرده است. ناگفته نماند که رابطه میان این سه، صرفاً از جنس رقابت و ستیز نبوده است بلکه در عین حال در فرآیند این رقابت، برای هر یک بهره های بسیار نیز حاصل شده است. چنان که رشد بسیاری از شاخه های علمی را تنها در پرتو نسبت میان دانشگاه و دولت می توان توضیح داد. چنان که توسعه یافتگی ساختار سیاسی نیز تا حد بسیاری وامدار موقعیت نظرورزانه و بازاندیشانه دانشگاه است. دانشگاه غربی فرزند نهاد کلیسا است. هنوز هم که هنوز است، دانشمندان نشان داده اند به رغم انکار ظاهری، علوم مدرن هنوز از بنیادهای مابعدالطبیعی رها نشده است. سرانجام نهاد دین نیز از این فضای رقابت آمیز سود بسیار برده است و این نکته را می توان در توسعه شتابان آموزه های الهیاتی در غرب مشاهده کرد. به هر رو اگر شکل گیری فضای مستقل دانشگاهی با بدبینی های اولیه همراه بوده و به منزله کانون فتنه نگریسته شده است اما در درازمدت هر دو کانون دین و سیاست ثمرهای شیرینی از این باغ پرفتنه برده اند.
اما نکته جالب توجهی که دکتر فراستخواه در این اثر ارزشمند نشان داده، وضعیت متفاوت دانشگاه های ایرانی است. دانشگاه در ایران به حسب یک اراده سیاسی و جهت رقابت با نهاد دین تشکیل شده است. بنیادگذاران دانشگاه در ایران تثبیت مرجعیت دولت مدرن را با تکیه بر نهاد دانشگاه پی می گرفتند. دولت مدرن اراده کرده که نیروی انسانی خود را از تولیدات نهاد حوزه که مسبوق به یک مرجعیت دینی است، کسب نکند، بلکه نهادی مستقل به میان آورده است تا از این طریق حوزه نفوذ نهاد دین را محدود و محدودتر کند.
اما نهاد دانشگاه در عین حال در خدمت کارکردهای متنوع دولت مدرن نیز هست، بنابراین نیازمند توسعه هر چه بیشتر و تربیت نیروی انسانی ماهر در سطح گسترده است. گسترش روزافزون نهاد دانشگاه، موقعیت آن را در صحنه رقابت با نهاد دین تضعیف می کند چرا که سطح گسترده دانشجویان در حال تحصیل از طبقات و اقشار گوناگون اجتماعی، زمینه را برای نفوذ نهاد و آموزه های دینی در فضای دانشگاهی فراهم می آورد اما چگونه؟
دانشگاه سطح گسترده یی از گروه های متنوع اجتماعی را نمایندگی می کند، و در این میان، زمینه های شکل گیری مقاومت در مقابل نظام سیاسی در فضای دانشگاهی نطفه می بندد. در چنین شرایطی تکیه بر آموزه های رقیب سیاست رسمی یعنی دین مددکار است. اگر نظام سیاسی تلاش دارد مرجعیت علمی را به سازوکارها و کارکردهای دولت مدرن ترجمه کند یا به عکس، روشنفکران دینی نیز تلاش دارند مرجعیت علمی را به آموزه های دینی ترجمه کنند یا به عکس. و در میدان حاد منازعه میان این منظومه آنچه فاقد مدعی است، خود علم است که گلیم خود را از این توفان بیرون ببرد.
ماجرای این تنازع هیچ گاه در فضای دانشگاه ایرانی پایان نیافت. به همین جهت همه مناسک و نهادها و چند و چون فضای دانشگاهی را می توان در میان این تنازع بی پایان فهم و تفسیر کرد. در آداب و رسوم و مقررات و قواعد رسمی و غیررسمی دانشگاهی، گاه رد پای نهاد سیاست و گاه رد پای نهاد دین را می توان جست وجو کرد.
واقع این است که عدم تکوین مرجعیت مستقل برای علم، در تنازع میان نهاد دین و دولت، عاملی بوده که هیچ کس از آن سودی نبرده است. به واقع بخشی از توسعه نیافتگی این هر سه را باید در همین کاستی جست وجو کرد.
تجربه دانشگاه ایرانی پس از انقلاب به هیچ رو از بار این تنازع نکاسته بلکه به دلایل چندی بر بار آن افزوده است. با این همه برای علم فضای تنفسی تازه یی پدیدار شده است که می توان با بهره گیری از آن در انتظار افقی امیدبخش هم برای نهاد دین و هم برای نهاد دولت بود. ایران پس از انقلاب شاهد تلاش برای پیوند میان نهاد دین و نهاد دولت بوده است. تجربه دولت متکی بر آموزه های دینی به ظاهر فضا را برای تکوین مرجعیت مستقل علمی تنگ تر از گذشته کرده است. با این همه ماجرا یک روی دیگر نیز دارد.
پیوند نهاد دین و دولت، به رغم محدودیت ها امکان هایی نیز فراهم آورده است از جمله آنکه دیگر هراس و کشاکش ناشی از سرریز مرجعیت علم به این سو یا آن سو، این هر دو را به هراس و رقابت نیفکنده است. گاه نیز برای حل و فصل تنازع میان نهاد دولتی دین و نهاد سنتی دینی، مرجعیت علمی به کمک فراخوانده شده اند. شاهد زنده آن رویت هلال ماه است. مهم تر از همه اینها، فرصتی است که برای گفتارهای مقاومت فراهم شده است. اینک این فرصت پدید آمده است که گفتارهای مقاومت به صرف تکیه بر علم قادر شوند برای خود معنایی دست و پا کنند. چنان که صرف بحث علمی بدون هیچ دعوی سیاسی و بدون هیچ دعوی دینی، از یک سو حساسیت برانگیز بوده و از سوی دیگر جاذبه سیاسی آفریده است و با استادانی مساله برانگیز شده اند که اصولاً تنها به کار تخصصی دانشگاهی دلبستگی دارند و چندان با محیط خود نسبت معنی داری نداشته اند. این امکان سومی بیشتر در حوزه علوم انسانی محل توجه است. به هر رو آنچه شایسته توجه است، امید به تفطن تدریجی دو نهاد دین و سیاست به این نکته است که تکوین مرجعیت مستقل علم، نه به زیان آن دو بلکه به سود هر دو است. از این مرجعیت مستقل اگر فتنه یا فتنه هایی نیز برانگیخته شود، فتنه های مبارکی است که بسیاری از دردهای به ظاهر بی درمان این هر دو حوزه را در شرایط امروز درمان می کند.
*استادیار دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی
نقل از روزنامه اعتماد 4 مهر 1388
http://www.etemaad.ir/Released/88-07-04/175.htm