Image: 

گفت وگو با دکتر مقصود فراستخواه
-پیش از هرچیز درباره عنوان کتاب می پرسم، چرا واژه «سوانح» را به کار گرفته اید؟

برای اینکه فلسفه وجودی دانشگاه در جامعه ایران بحث انگیز بود و هست. دانشگاه بنا به سرشت خویش، نهادی مدرن است و طبعاً در فرهنگ و جامعه یی پیشامدرن، زندگی تناقض آمیز و پرعسرتی خواهد داشت. دانشگاه نهاد عقلانیت است، هستی دانشگاه مبتنی و موکول بر این فرض است که آدمی بر بنیاد وجود خود تکیه بزند و مسائل حیاتش را با رجوع به خرد و دانش خود حل بکند، اما بخشی از جامعه ما همچنان با وسوسه گریز از عقل دست به گریبان بود و هست، قبلا دنیای مدرن و نوسازی، به ظاهر پذیرفته می شد، دولتی متولی این نوسازی شده بود که ساخت و کارکرد متناقضی داشت، مثلاً از یک سو دانشگاه می ساخت و از سویی دیگر، عادت نقد و روشنگری دانشگاهیان را برنمی تافت و روحیات اعتراضی و آرمانخواهانه دانشجویان را تاب نمی آورد؛ چیزی که از اسباب عمده سوق یافتن مطالبات سرکوفت شده اجتماعی به سمت انقلاب شد. در بعد از انقلاب هم فضای غرب ستیزی، دانشگاه در مظان اتهام بود که علومی با مبانی الحادی را در جامعه ایران اشاعه می دهد و عامل غربزدگی است. انقلاب فرهنگی نتیجه این افکار بود. هم اینک نیز می بینید تا چه اندازه، بدبینی به علوم انسانی را ترویج می دهند و دانشگاه عملاً محیط تهدید ترسیم می شود. وقتی چنین است پس دولتی که خودخوانده، متولی راست کردن انحرافات است، به انحای مختلف باید به کنترل این محیط تهدید و انحراف کمر ببندد و این گونه است که استقلال دانشگاه و آزادی علمی بحث انگیز می شود و موجودیت دانشگاه و حیات دانشگاهیان در معرض انواع سوانح قرار می گیرد.

-چارچوب نظری شما برای توصیف و تحلیل تاریخ تحولات دانشگاه چیست؟

بررسی های کتاب در چارچوب نظری «تحلیل نهادی - تاریخی» صورت گرفته است که نظریه مرجع شناخته شده یی است. بر اساس آن دانشگاه، خود یک نهاد است و در یک محیط پیچیده نهادی قرار دارد. تحولات دانشگاه بر سایر نهادها اثر می گذارد و از تحولات آنها اثر می پذیرد و به جای یک رابطه علت و معلولی ساده و خطی، منطق شبکه یی پیچیده یی در این محیط نهادی برقرار است. در این کتاب، تحولات نهادها در محیطی که هستی دانشگاه نیز در اوست، در چهار گروه اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی توصیف شده است و از این طریق کوشش به عمل آمده است که سرگذشت تاریخی نهادهای نوین آموزشی و علمی و به طور مشخص دانشگاه در ایران توضیح داده شود.

-رهیافت کلی این مطالعه چه بود؟

تاریخ ایران تا آنجا که به نهادهای علمی و دانشگاهی مربوط می شود به هفت دوره تقسیم شده است.

1- دوره تعویق و تاخیر (شامل چندین سده تا قرن 19) به این معنا که دانشگاه در دنیا مراحل تکوین خود را طی می کرد اما جامعه ایران دچار پس افتادگی بود.

2- دوره تمهید و آمادگی (در قرن 19 مقارن اصلاح طلبی اواخر عصر قاجار)

3- دوره تکوین(در مشروطه)

4- دوره تاسیس (در جنبش نوسازی مقارن حکومت رضاشاه)

5- دوره تکثیر و گسترش (در دهه های 30 و40 از دولت پهلوی دوم)

6- دوره توسعه ناتمام (دهه قبل از انقلاب)

7- دوره تعطیل و افت و خیز های بعدی ً پس از انقلاب.

-دوره ها با تعویق آغاز می شود. عصر زرین فرهنگ و تمدن ایرانی کجای این دوره هاست؟

در کتاب (تا فصل سوم)، هم به دوره گندی شاپور و هم به «عصر میانی» تاریخ بعد از اسلام ایران اشاره شده است که درخشش های فلسفی و علمی دربر داشت و شواهدی ذکر شده است، اما اینها در سطح نخبگان، و دولت مستعجل بود. علمی با ویژگی هایی که در علم مدرن می بینیم، در متن و سطوح زیرین جامعه ایران نهادمند نشد، گذشته از این، آنچه هم داشتیم اساساً رو به زوال و انحطاط گذاشت و جای خود را به چندین قرن تعطیلات تاریخی و گریز از عقلانیت داد. برعکس در اواخر همان سده های میانی شاهد پدیده مشابهی از جوشش فلسفی و فکری و فرهنگی و اجتماعی در جوامع غربی بودیم که توانست بماند، در اعماق آن جوامع ریشه زد، بالید و به انقلاب های علمی و صنعتی جدید منجر شد و دانشگاه های غربی در متن آنها به وجود آمدند. این یک امر گزاف و رویداد تصادفی نبود که مسیر ما آن شد و مسیر غربی این شد. در کتاب رمز این تفاوت ماجرا توضیح داده شده است. این است که آنچه بنده در ایران می بینم، دوره یی طولانی از تاخیر و تعویق و پس افتادگی است. جانبداری را بهتر است کنار بگذاریم، جامعه ایران به رغم همه قابلیت های انسانی اش، در مقایسه با چند سده رنسانس و خردگرایی و علم پویی در غرب، دچار «ناهمزمانی تاریخی» شد و مقارن با تکوین دانشگاه هایی مانند آکسفورد و کمبریج و پاریس و بولونیا و اوپسالا و گلاسکو و هاروارد و جز آنها، از قافله پرشتاب تمدن جدید عقب ماند.

-چطور شد که دوره تعویق به سر رسید و نوبت تمهید شد؟

از فصل چهارم وارد این وادی شده ام. نخستین تمهیدات نهادهای مدرن علم آموزی، نه در ساحل امن بلکه در فضایی از تعارض سنت و تجدد صورت گرفته است. میدانی از کشاکش نیروهای اجتماعی می بینیم و چالش های سختی که میان گروه های سنتی محافظه کار با گروه های جدید و تحول خواه فکری و اجتماعی در جریان است. این احساس تدریجاً در جامعه تقویت می شد که دیگر نمی توان با الگوهای سنتی ایلیاتی، کشوری پهناور را اداره کرد، دانشی کارآمد لازم است و آن مستلزم درس و بحثی متفاوت در نهادهایی با ساخت متفاوت و به شیوه هایی متفاوت است. در اقتصاد ایران تحولات نوپدیدی در شرف وقوع بود؛ مثلاً مناسبات شبانی از 50 درصد به 25 درصد کاهش می یافت و برعکس، اقتصاد شهری و جمعیت باسواد شهری تدریجاً افزایش پیدا می کرد، باب مراودات و ارتباطات با محیط متحول جهانی گشوده می شد و افق های تازه یی به چشم می زد، گروه های جدید اجتماعی مانند تحصیل کردگان خارج و بازرگانان و صنعتگران ظهور می یافتند که نوعاً واسطه های تغییر بودند، تحت تاثیر این قبیل عوامل، در درون حکومت نیز اصلاح طلبانی شکل می گرفتند که با محافظه کاران بر سر شیوه های حکمرانی اختلاف داشتند، بذر هایی تازه از فکر عقلانیت، خودبنیادی بشر، عرف گرایی، ضرورت رجوع به علم جوانه می زد. اینها نمونه یی از تحولات نهادی بود که حداقل بخشی از جامعه ایران را به صرافت علم آموزی جدید می انداخت، اما چنان که عرض کردم، کار به این راحتی نبود، دسیسه بود، رشک بود، تعصب و تکفیر بود، ضعف بخش های غیردولتی و سیطره دولت بود، کنشگری بیرون دولت نحیف و آسیب پذیر بود، سقف اصلاح طلبی دولتی نیز بسیار کوتاه بود و پایش چوبین و سخت بی تمکین...

-حتی مشروطیت را نیز در ایجاد نهاد های نوین علمی ناموفق ارزیابی کرده اید،

بله همین طور است، این دوره را دوره تکوین نهادهای مدرن علمی و آموزشی نامیده ام ولی آن نیز گذرگاهی صعب العبور بود. در آستانه مشروطه وزارت علوم غالباً در دست محافظه کارترین گروه های سیاسی آن دوره مثل میرزا محمود خان علاءالملک بود. درست است که در مشروطه یک پیروزی سیاسی را جشن گرفتیم، شعارهای بلند بالا دادیم، اما ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی برای ریشه زدن و بالیدن علم مدرن مساعد نبود. ناپایداری های سیاسی اجازه نمی داد معدودی نخبگان پیشرو، در پس الفاظ و شعارها، گام های موثر عملیاتی در این راستا بردارند، مجلس اول درگیر مصائب استبداد صغیر بود، در مجلس دوم نیز اکثریتی در حدود «دوسوم» دیدگاه های سنتی داشتند و پیوند معیشتی آنها با بازار و مناسبات سنتی، مانع از درک عمیق مفهوم علم مدرن و نهادهای آن می شد، تنها تعداد اندکی از نمایندگان بر ارزش های جدید متناظر با علم مدرن، مانند عقلانیت و عرف گرایی تاکید می کردند و پیشرفت آموزشی و علمی جامعه را چاره درمان دردها تلقی می کردند و می فهمیدند که اداره کشور و ترقی جامعه با رجوع به علم جدید امکان پذیر می شود و برای آن نیز باید مدارس عالی نوین و دانشگاه داشت.

-همین گروه اندک هم، هیچ کاری نتوانستند بکنند؟

چرا، ولی بسیار کم و از نوع برافروختن شمعی به جای لعنت بر تاریکی. اینها در واقع نمایندگان جمعیت باسواد شهری بودند که به یک حساب اجمالی در آن دوره از حدود 5درصد جمعیت کشور تجاوز نمی کرد. در نتیجه مساعی آنها بود که قانون جدید معارف ایران برای نخستین بار در مجلس شورای ملی تصویب شد؛ قانونی که از قضا امسال در یکصدمین سال تصویبش هستیم و چون در مطاوی آن دقت می کنیم، هنوز بخش بزرگی از ایده های مکنون در آن، در کشور با مانع جدی مواجه است. مثلاً اینکه علم جدید در کشور بدون همکاری های مثبت با سایر دول و جوامع پیش نمی رود، اینکه دولت نباید متصدی انحصاری آموزش و از جمله آموزش عالی بشود، به جای آن باید وظیفه حمایتی خود را انجام بدهد، اینکه باید به بخش غیردولتی فرصت و امکان داده بشود تا در علم آموزی نوین سرمایه گذاری بکند و انجمن ها و مجامع در همه ایالات و ولایات مورد حمایت واقع بشود، اینکه فرصت های برابر برای همه و برای گروه های آسیب پذیری مانند ایتام، به منظور یادگیری در همه سطوح فراهم شود، اینکه آموزش بزرگسالان ترویج بشود، اینکه آموزش نباید لزوماً به مدرسه منحصر بشود بلکه خانه ها نیز محلی برای آموزش و یادگیری هستند، و سایر ایده ها که به همراه محدودیت های آن قانون در کتاب آمده است.

-تحلیل کتاب در بررسی نخستین مدارس عالی قبل از تاسیس دانشگاه تهران، به چه نقاط ضعفی در تاریخ تکوین آموزش عالی دست یافته است؟

اگر بخواهم به طور خلاصه عرض کنم، دیوانسالاری، تمرکز گرایی دولتی، عرضه گرایی و فقدان نیازسنجی و بی توجهی به تقاضا های واقعی، سایه سنگین دولت و ضعف بخش های غیردولتی، تصدی گری دولت، رشد نا متوازن در سطح سرزمینی و اختصاص یافتن همه مدارس عالی به مرکز سیاسی کشور یعنی تهران، به حاشیه رفتن رویکرد کاربردی و فنی و حرفه یی در آموزش جدید از جمله این ضعف ها بود. یک مشکل اساسی نیز این بود که در غرب، دانشگاه هایی مانند آکسفورد و کمبریج، از متن سنت های تعلیمی به وجود آمدند، اما این امر به صورت فرآیند خطی آرام و آسان نبود، زیرا نهادها و شیوه های سنتی در معرض نقد قرار می گرفتند. در آن جوامع نیروهای متکثری مانند دولت، کلیسا، مالکان بزرگ، بازرگانان، طبقات متوسط و... وجود داشت و شرایط به گونه یی بود که این نیروها با هم رقابت می کردند در نتیجه توازن قوا و میدانی برای کنش انتقادی فراهم می آمد، از این رهگذر چالش های سنت و تجدد نیز تعمیق می شدند و در بحبوحه آنها، نهادها و شیوه های تعلیمی سنتی هم در معرض انواع پرسش ها و نقد ها قرار می گرفتند، تحول و تغییر می یافتند و در اثنای این جریان عظیم نقد در سنت و بر سنت بود که نهادهای نوین آموزشی و نخستین دانشگاه های جنینی به وجود می آمدند و رشد می کردند. مخلص کلام اینکه تکوین آنها، نه به صورت گسست مطلق و بیگانه با گذشته جامعه و عارض بر آن بود و نه به صورت پیوست خطی و ادامه گذشته بلکه از نوع گسست در عین پیوست، و پیوست در عین گسست بود. اما در ایران، سنت ها چنان متصلب بودند که از نقد و دگرگونی گریز و امتناع داشتند، پس این امکان نبود که تحولات مورد نیاز آموزشی، کاملاً از سیر جدال سنت و تجدد، از دل نقد و رقابت، و از پویایی های درون زا و بر اثر تعامل درون و بیرون به وجود بیاید، در نتیجه نخبگان جدید و واسطه های تغییر که نهادها و الگوها و شیوه های دانشی و آموزشی متناسب با نیازهای نوپدید می خواستند، مجبور بودند سنت های موجود و ناکارآمد آموزشی را دور بزنند و به الگوهای تازه در جهان پیشرو چشم بدوزند، این سبب می شد که تجدد نیم بند ما، کم و بیش صفات عارضی داشته باشد، چندان برآمده از پویایی های درونی جامعه ایرانی نباشد و نتیجتاً در جامعه پذیری علمی مشکل داشته باشیم.

-مرحله تاسیس دانشگاه در تقسیم بندی شما به دوره رضاشاه مربوط می شود که از کارنامه او تحلیل های مختلفی صورت گرفته است مثلاً اینکه آن تجدد آمرانه در مجموع لازم بود یا نه؟

بله، در فصل ششم به تفصیل، این موضوع آمده است. اگر ثبات و نظم و امنیت در این دوره نبود امکان پیشرفت های آموزشی وجود نداشت و مهم تر اینکه قدرت سیاسی در این دوره عملاً نمایندگی ایران گرایی، عرف گرایی و علم گرایی جدید را برعهده گرفت. روشنفکران و تجددخواهانی که جنبش نوسازی کشور را در سر داشتند، توانستند آمال خود را از طریق این قدرت سیاسی کم و بیش دنبال بکنند. دولت عاملیت نوسازی ایران را پذیرا شد و این چیز کمی نبود. اما مشکل این بود که فروکاسته شدن تجربه مدرنیته در متن جامعه و در جاری اعماق آن به مدرنیزاسیون عمودی و اجباری دولتی، نارسایی ها و آسیب هایی با خود داشت. عملیات بیرونی نوسازی چندان پشت گرم به پویش های کافی نوجویی و نواندیشی در متن و درون جامعه نبود، چون زمینه و امکان برای فعال شدن نهادهای بیرون دولت فراهم نمی شد، به ویژه آنکه دولت تدریجاً به اقتدارگرایی و بلکه خودکامگی نیز سوق می یافت و چون متولی نوسازی هم بود، در نتیجه آن را هم لکه دار و مخدوش می ساخت، مثلاً درس خواندن زنان و رفتن آنها به مدارس عالی و دانشگاه یک رهایی و یک پیشرفت درخشان بود، اما تبدیل لباس زنان به نوعی نماد سیاسی و برداشتن اجباری روسری کار را خراب می کرد و دستاویزی برای هجمه مخالفان تغییر و تجدد به کل پویش های مدرنیته فراهم می ساخت. مثال دیگر دانشگاه بود که چون عمدتاً به دست دولت و در درون دولت ایجاد شده بود، نوعی احساس تصاحب نسبت به آن می کرد و عادت خودکامگی موجب می شد استقلال دانشگاهی و آزادی علمی دانشگاهیان را به عنوان یک اصل نادیده بگیرد.

-بعد از شهریور 20 چه؟ آیا مضایق دانشگاه ها برطرف شد؟

از آزادی های موسمی، دانشگاهیان نیز کوشیدند حداکثر استفاده را بکنند، دانشی مردانی مانند علی اکبر سیاسی جلو افتادند و روال کار دانشگاه را به هنجارهای شناخته شده آکادمیک در دنیای پیشرو بازگردانیدند، دیگر دانشگاه چشم به راه بخشنامه های وزارتی نبود، روسای دانشکده ها را اعضای هیات علمی هر دانشکده برای دو سال انتخاب می کردند، شورای دانشگاه نیز از مجموع اینان به علاوه نماینده منتخب اعضای هیات علمی کل دانشگاه تشکیل می شد و خط مشی گذاری های کلی و تصمیم گیری های اساسی و نظارت عالیه برعهده او بود، از میان اعضای شورا یک نفر با رای مخفی به عنوان رئیس دانشگاه انتخاب می شد.

از سوی دیگر در دولت هم نسل جدید تکنوکرات ها (تیم قوام و...) واقعاً قائل به توسعه علمی و فنی بودند و به گسترش دانشگاه کمک می کردند. دولت حامی دانشگاه شده بود نه مداخله جو در آن. البته بحران دموکراسی در ایران و سوانحی که مقارن نهضت ملی به رهبری مرحوم دکتر محمد مصدق پیش آمد، این ماه عسل سیاسی و دانشگاهی پس از شهریور 20 را تلخ کرد و پیامد آن نیز بازگشت مجدد خصیصه «اقتدارگرایی» در دولت بود که هرچند مدرنیزاسیون را با جدیت دنبال می کرد و مایل به گسترش دانشگاه و تا حدودی قائل به استقلال دانشگاه بود اما حداقل در امر سیاسی به کنترل دانشگاه دست می یازید. رئیس دانشگاه قرار شد به این صورت تعیین شود که شورای دانشگاه سه نفر را معرفی بکند و یکی از آنها توسط وزیر انتخاب و به دست شاه منصوب بشود، در سطح کشور نیز شورای مرکزی دانشگاه ها به وجود آمد که خط مشی های کلان را تصویب بکند و در آن هم از دولتی ها و هم دانشگاهی ها عضویت داشتند. به طور کلی کنترل علمی و ایدئولوژیک و دخالت در برنامه های درسی و آموزشی و پژوهشی و امور آکادمیک، خوشبختانه در کار نبود. در عین حال رشد دانشگاه در دهه 20 تا 40، عمدتاً کمی و فاقد شاخص های مستقر کیفی بود و علاوه بر این عیب، معایب دیگری هم داشت مثلاً اینکه به لحاظ سرزمینی نامتوازن بود، زنان در آن در اقلیت بودند و...

-چرا دهه 50 را که باز جزء همان دوره سیاسی است، از سه دهه قبل از آن تفکیک داده اید و به عنوان دوره متمایزی بحث کرده اید؟

این دوره را دوره توسعه (و نه تکثیر و گسترش) نامیده ام، اما با یک صفت منفی. برای همین اسمش را گذاشته ام «توسعه ناتمام». چون در این دوره روشنفکران دولتی پیرامون دولت، می کوشیدند از الگوهای فن سالاری قبلی فاصله بگیرند، رشد کمی و ظاهری را کافی نمی دانستند، دو مفهوم جدید در خط مشی های علمی و دانشگاهی دولت تا حدودی مورد توجه قرار گرفت؛ نخست کیفیت و دیگری تناسب. اصل کیفیت تاکید می کرد که کافی نیست تعداد ساختمان های دانشگاهی در کشور بیشتر بشود، باید دید آیا در درون آن ساختمان ها تا چه حدی شور و نشاط علمی جریان دارد، باید دید آیا برای دانشجو، تعداد هیات علمی کافی هست؟ آیا دانشجو از محیط دانشگاه راضی است؟ آیا هیات علمی برای خوب درس دادن از امکانات کافی برخوردار است؟ آیا در دانشگاه روح خودگردانی و استقلال هست؟ آیا در کنار آموزش، پژوهش و نوآوری هم وجود دارد؟ و آیا های دیگر. اصل تناسب هم تاکیدی بر این بود که برنامه های دانشگاهی و درسی تا چه اندازه متناسب با نیازهای واقعی جامعه و بازار کار و تحولات دنیاست؟ آیا صرفاً به عرضه کردن بسنده می شود و آیا توجهی هم به نوع تقاضاها وجود دارد؟ در این دوره به همکاری های علمی و دانشگاهی در سطح بین المللی اهمیت بیش از پیش داده شد. همچنین ضرورت جلب مشارکت بخش غیردولتی در آموزش عالی بیشتر احساس و دنبال شد...

-این دوره را چرا توسعه ناتمام نامیده اید؟

برای اینکه ناتمام ماند. حداقل چند دهه لازم بود که رویکردهایی که اشاره کردم با قوت و جدیت دنبال و عملیاتی بشود، اما با سوق یافتن کشور به انقلاب، همه این جهت گیری ها و اقدامات به هم خورد. علت وقوع انقلاب، خطاهای فاحش استراتژیک در اداره سیاسی کشور و نیز عیب هایی بود که در مدرنیزاسیون اقتدارگرایانه دولتی وجود داشت. سیاست نوسازی دولت دارای اشتباهات و تعارض های درونی بود، در آن توجه به بیرون بیشتر از توجه به درون کشور بود، اتکای شدید بر نفت و مغرور شدن به آن یک عیب عمده بود، خودکامگی مزید بر علت بود، تحمل نکردن مخالفان سیاسی باری از مظلمه ایجاد می کرد، سرکوب نیروهای اصیل ملی سبب ضایعات بزرگ سیاسی می شد، فساد هم یک قوز بالای قوز بود، از سوی دیگر دربار و دولت به حساسیت های فرهنگی و مذهبی خاص در جامعه ایران بی اعتنایی می کردند که حاصلش تحریکات و تنش زایی های بیخود بود. از عجایب تناقض های دولت پهلوی این بود که از یک سو با منابع بسیار هنگفت دانشگاه ایجاد می کرد و آموزش عالی را رایگان می ساخت اما از سوی دیگر گارد را بر بالای سر دانشجویان می کاشت و جاسوسی دانشگاهیان را می کرد که مبادا مخالفت و اعتراضی بکنند. این را نمی فهمید که دانشگاه داشتن، پروژه یی یا همه یا هیچ است، یا باید توسعه و طبقه متوسط و دانشگاه داشت و در آن صورت باید مشارکت جویی سیاسی آدم های تحصیلکرده، دیدگاه های مستقل و نوعاً انتقادی آنها در نحوه اداره کشور و آرمانخواهی و اعتراضات دانشجویی را نیز به عنوان یک واقعیت قبول کرد و به صورتی معقول و آزادمنشانه با آنها رفتار کرد یا باید اساساً دانشگاه نداشت. همین نوعاً خبط و خطا ها در «سیاست نوسازی دولتی» بود که جامعه را دچار تنش ساخت و پای «سیاست انقلابی» را به میان آورد. با انقلاب خیلی از نهادها و برنامه ها و اقدامات نوسازی برهم خورد و از جمله آنها برنامه های متعارف توسعه دانشگاه بود.

-و نتیجه اش مسائلی بود که در آغاز انقلاب به وجود آمد و انقلاب فرهنگی و مابقی قضایا. این طور نیست؟

بله و غیر از این هم انتظار نمی رفت. قبلاً عرض کردم که اقتدار گرایی سیاسی در مدرنیزاسیون دولتی فقط به کنترل سیاسی دانشگاه و جامعه دست می یازید.

-در مجموع معتقدید دانشگاه توانست از این بحران ها جان سالم به در ببرد؟

دانشگاه ایرانی، ققنوس وار از این سوانح سر بیرون آورد، اما در حالی که هزینه سنگینی متحمل شده بود و انصافاً دنیا هم به سرعت برق و باد پیش رفته بود، کشورهای در حال توسعه همطراز با ما و حتی عقب تر از ما، در اقتصاد و علم و صنعت و تعاملات بین المللی بسیار جلو افتاده بودند.

-می گویید دانشگاه ققنوس وار سربرآورد، آیا این هم به یک رشته تحولات نهادی پشت گرم بود؟

بخشی از این تحولات به ظهور جناح میانه و چپ در جمهوری اسلامی مربوط می شد که چالش های آنها با جناح راست سنتی و افراطی، فضایی از تنفس برای ابتکارات محدود مدیریتی، جنب و جوش هرچند ضعیف علمی و حرفه یی، و پویش های مجدد فرهنگی و مدنی در کشور فراهم آورد. حاصل ظهور جناح میانه جمهوری اسلامی، هشت سال ریاست جمهوری هاشمی با رویکرد عمل گرایی و مصلحت گرایی دولتی، و نتیجه ظهور جناح چپ آن، هشت سال ریاست جمهوری خاتمی با رویکرد اصلاح طلبی دولتی بود. این 16 سال فرصتی برای تجدید قوای نهادهای علمی و مدیریتی و مدنی در کشور فراهم آورد که البته توام با بیم و امید بود، تحولاتی در نهادهای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی شکل گرفت و در عرصه دانشگاه و آموزش عالی نیز گام هایی برای جبران مافات برداشته شد و وضع نامطلوب برخی شاخص ها قدری تعدیل شد، اما این مسیر نیز خطی نبود و در چند سال اخیر، دوباره در بر پاشنه دیگری می گشت، اصلاح طلبی دولتی از یک سو به سبب ضعف های درونی خود و هم از فرط موانع موجود بر سر راه او دیگر بر سرکار نبود و از اینجا و آنجا صداهای مجدد افراط گرایی می آمد؛ صداهایی که برای خیلی از چیزها و از جمله کار و بار علمی و دانشگاهی اصلاً گوشنواز نبوده و نیست و برای وجدان دانشگاهی، جز اضطراب و نگرانی به بار نمی آورد که برای علم در کشور، سم مهلک است.

نقل از روزنامه اعتماد 4 مهر 1388
http://www.etemaad.ir/Released/88-07-04/175.htm