Image: 

هر صباحی غمی از دور زمان پیــش آیــد گویم این نیز نهم بر سر غم‌های دگــر
باز گویم كه نه، دوران حیات اینهمه نیست سعدی امروز تحمّل كن و فردای دگر
زمانه غریبی است نازنین! "قحط معنی در میان نام‌هاست."

حقیقت این است كه من هنوز نمی‌دانم نزاع بر سر چیست. آیا تاكنون روشن نشده است كه «انقلاب فرهنگی» چیزی بود و «ستاد و انقلاب فرهنگی» چیزی دیگر؟ و آیا هنوز معلوم نشده است كه عبدالكریم سروش و حبیبی و باهنر و... در ستاد انقلاب فرهنگی نقش داشته‌اند نه در انقلاب فرهنگی؟ و آیا هنوز جا نیفتاده است كه انقلاب فرهنگی برای بستن دانشگاه‌ها بود و ستاد فرهنگی برای باز كردن آن‌ها، به نحوی پیراسته‌تر و اسلامی‌تر؟
پس اینكه یك استاد حقوق دانشگاه تهران می‌گوید «سروش علمدار تعطیل دانشگاه‌ها» بود آیا یك تحریف آشكار تاریخی نیست؟ گیرم كه آن استاد محترم، این سخن را از سر نقصان اطلاع یا لغزش حافظه گفته باشد، تصحیح این خطا و تشریح آن حقیقت و اعتراف به آن تحریف مگر عین فضیلت نیست؟ و آیا آنها كه از «نقب زدن به گذشته» سخن می گویند غرضشان این است كه این عَلَم را بر دوش من بگذارند و من دم نزنم؟

قصه پاك‌سازی‌ها
اینجا هم عنكبوتانه تاری تنیده‌اند تا مگس اوهام را به دام افكنند. اگر از من باور نمی‌كنید، از آقای صادق زیباكلام بشنوید: «اینجا من برای ثبت در تاریخ باید بگویم كه شورای انقلاب به هیچ‌وجه دستورالعملی نداده بود كه استادان را اخراج كنید. حتی ستاد انقلاب فرهنگی هم چنین دستوری نداده بود. این به دست خود مسؤولان دانشگاه‌ها و دانشكده‌ها بود كه چه جوری ببرند و بدوزند..».
(مصاحبه صادق زیباكلام با لوح. شماره پنج، سال 1378).
بلی صددرصد همین‌طور است. ستاد انقلاب فرهنگی نه كمیته‌ای برای پاكسازی داشت نه آئین‌نامه‌ای برای آن نوشته بود و نه دستورالعملی درین خصوص به دانشگاه‌ها داده بود (كه هرگز زیر فرمان آن نبودند، بلكه از دستگاه اجرایی یعنی وزارت آموزش عالی فرمان می‌بردند). حالا چه شده است كه همه این پاكسازی‌ها را به حساب ستاد انقلاب فرهنگی می‌نویسند و ستاد انقلاب فرهنگی را مساوی با عبدالكریم سروش می‌گیرند و وظیفه اش را هم مساوی با پاكسازی، علتش را باید یا در نادانی نورسیدگان دید یا در ناپارسایی سیاسی‌كاران. یا در همه اینها.
با اینهمه فقط نیمی از سخن آقای زیباكلام، برای ثبت تاریخ درست است. حقیقت این است كه به تصریح آقای محمد ملكی رئیس اسبق دانشگاه تهران، «شورای انقلاب به دانشگاه بخشنامه كرد استادانی كه مقام‌های كلیدی حكومت شاه بوده‌اند حق تدریس در دانشگاه ندارند. لیستی تهیه كردیم و حدود صد اسم به دفتر نخست‌وزیر فرستادیم، كسانی كه اگر هم می‌آمدند دانشجویان قبولشان نمی‌كردند و تشنج درست می‌شد.» (مجله لوح، شماره هفتم، 1378).
آنها كه دنبال سررشته پاكسازی و عاملانش می‌گردند به این تصریحات توجه كنند و ببینند دست چه كسانی به پاكسازی‌ها آلوده است، و جستجو كنند كه آن صد نفر چه كسانی بوده‌اند: دكتر نصر؟ دكتر زرین‌كوب؟ زریاب‌خویی؟ مهدی محقق؟ دكتر كاتوزیان ...؟
نیز آن دانشجویان عزیز و معصومی كه می‌خواهند نقبی به گذشته بزنند و منكرانه می‌پرسند شما كجا بودید «در آن روزها که بسیاری از آنان كه فهمیدن گناهشان بود و مبارزه كردن منفعت‌شان، از دانشگاه بیرون رانده شدند»... دوباره نظر كنند و به تاریخ گذر كنند كه آیا اصلاً صورت مسأله را درست مطرح كرده‌اند و تناسب میان مسؤول و سؤال را به حق رعایت نموده‌اند؟ آیا همه اخراجی‌ها گناهشان فهمیدن بود؟ و آیا همه را ستاد انقلاب بیرون كرد؟
تصریح و تصدیق آن دو تن (كه بعداً حرف‌هایشان را قدری عوض كردند)، شاید خرده‌گیران منصف را خرسند كند كه ماجرا نه چنان است كه می‌اندیشند.
پاكسازی‌ها نه با دانشگاهیان شروع شد و نه در دانشگاهها با ستاد انقلاب فرهنگی آغاز گردید و نه به دست آن ادامه یافت. اساسا یکی از اولین حوادثی که از فردای پیروزی انقلاب رخ داد، داستان پاکسازی ها بود که تا جایی که به خاطر دارم اکثریت گروههای سیاسی موافق آن بودند و در این میان تنها نخست وزیر دولت موقت بود که اینجا و آنجا به این پاک سازی ها اعتراض نمود و در حد بضاعت خود نیز توانست از کثرت این پاکسازی ها بکاهد که البته در این راه هم از روحانیت و هم از گروههای مخالف که خود بعدا مشغول پاکسازی شدند ناسزا شنید و به سازشکاری متهم شد اما در مورد اخراج دانشگاهیان اگر شورای انقلاب از رئیس دانشگاه تهران مشاركت در پاكسازی و اخراج اساتید را خواستار شد، و او هم گردن نهاد، چنین تقاضایی را حتی تلویحاً از ستاد انقلاب فرهنگی نكرد و در نامه امام خمینی به ستاد هم انعکاسی نیافت. از همه اینها شگفت تر سخنان آقای نجفی وزیر اسبق آموزش عالی است كه در «حقایقی درباره انقلاب فرهنگی» می‌نویسد «پاكسازی استادان... بر اساس آئین‌نامه مصوب ستاد انقلاب فرهنگی و توسط هیأت‌هایی بود كه زیر نظر آن ستاد صورت می‌گرفت...» این حقاً از غرائب مطالب است و نمی‌دانم آقای نجفی چه حجتی بر آن دارند. به صراحت می‌گویم ستاد انقلاب فرهنگی نه هیأتی برای این كار داشت نه آئین‌نامه‌ای. نه به او گزارشی می‌دادند و نه از او كسب تکلیفی می‌كردند. كمیته‌های پاكسازی مطلقاً مستقل بودند. اعضایشان را نه ما نصب كرده‌ایم و نه می‌شناختیم. بلی كسانی بودند كه می‌خواستند پای آقای املشی را به این كار بكشند اما وی تن زد و هیچ عضو دیگر ستاد هم رسماً درین امر وارد نشد. خود آقای ملكی تا امروز بدون ندامت به اخراج صد استاد اعتراف كرده است. بقیه را هم از آن قیاس بگیرید.
بلی من با آقای نجفی هم‌آوازم كه كثیری از «اخراجی» ها چه قبل از تشكیل ستاد و چه پس از آن به واقع اخراج نشدند بلكه «خارج» شدند یعنی خود به خود فهمیدند كه جایی در دانشگاه پس از انقلاب ندارند و راهی خارج یا ساكن خانه شدند.
حالا ببینید كسی كه خود به اخراج صد استاد تن داده و دم نزده و اینك هم نادم نیست، تندخویانه و بازجوصفتانه ایستاده و بر سر دیگری فریاد می‌كشد كه «به اشتباه خود اعتراف كن، قصور خود را بپذیر، بگو كه مجرمی. توبه كن و پوزش بخواه. حالا چون خودت مغضوب دستگاه هستی بلكه با تو شفقت كنیم و سخت نگیریم و ...». انصاف بدهید آیا این ادب و گفتمان حقیقت‌جویی است یا گفتمان بازجویی؟ اصل اتهام را به جای اصل برائت نشاندن و جرم خود را به دوش دیگری نهادن و مصرانه از او اعتراف و پوزش خواستن و از محكوم كردن وی لذت بردن و کیف كردن، از چه روحیه‌ای و پیشینه‌ای ناشی می‌شود و از چه خصلت‌ها و صفت‌هایی حكایت می‌كند؟ هرچه هست نه شفقت در آن است نه جوانمردی. نه سلامت، نه استقامت. نه ادب صداقت نه طلب حقیقت.
ای دریده پوستــین یوسفــان گرگ برخیزی ازین خواب گران
كمتر از این نیست تعبیر ناپسند آقای محمدعلی نجفی كه مرا در مقام دفاع به «شریك جرم» تراشیدن و تقصیر بر دیگری نهادن متهم كرده‌اند. كدام جرم دوست عزیز و كدام مشاركت؟ چرا آدرس غلط می‌دهید؟
اینش سزا نبود دل حق گذار من كز غمگسار خود سخن ناسزا شنید
گویی همه حقِ دفاع از خود دارند الا خلوت گزیده‌ای كه از قضا به آفت شهرت مبتلاست و آماج پیكان‌های ابتلاست. به جای آنكه گریبان كسانی را بگیرند كه «هولوكاستی» فرهنگی جعل كرده‌اند و حالا به دنبال تراشیدن «هیتلری» برای آنند، خود درین افسانه‌تراشی شركت می‌ورزید و بر آتش این تزویر نفّاطی و نفّاخی می‌كنید؟

ناراست و نازیبا
من هیچ‌گاه ابتدائاً با كسی عتاب عنیفی نكرده‌ام و كلام درشتی نگفته‌ام بل همواره با شكران شكری و گاه با ترشان ترشی می‌كنم، و وقتی از دست بدخویی خرمنی حنظل می‌خورم او را به جرعه‌ای سركه میهمان می‌كنم. (فان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به). نزدیك‌بینان، اندک سرکه ترش را می‌بیند اما انبوه حنظل تلخ را نمی‌بینند و زبان به انتقاد می‌گشایند.
فی‌المثل نویسنده تازه به دوران رسیده‌ای كه سخنان كهنه بسیار می‌گوید و عمری است كه با هگل پا به گل مانده است، و تنها هنرش سرقت علمی از این و آن است ،كتابی نمی‌نویسد كه در پیش‌گفتار یا پانویس آن، با چاقوی زبانش عقده‌ای نگشاید یا با كژدم قلمش زهری نریزد. اكنون سال‌هاست كه چنین زهرفروشی می‌كند و من خاموشی و خطاپوشی می‌كنم. و در سایه عافین و كاظمین می‌نشینم. اما روزی که دیگ غیرت بجوشد و جامه صبر بدرد و خامه تأدیب نامه آن ناشسته‌روی ناسزاگوی را سیاه کند، «بانگ و فریاد برآید كه مسلمانی نیست».
از قضا همین ناسزاگویِ نخوت فروش در زمره کسانی است که به دروغ روشنفكری دینی را به « تصفیه استادان» متهم می‌كنند و از این طریق عناد و كینه ستبر خود را با روشنفکری دینی و خادمانش تسکین می‌بخشند. آیا ناقدان نیكخواه را هنوز عزم نهی از منكر نیست؟ خود دهان آنان را نمی‌دوزند آنگاه با تلخی بر من می‌شورند كه چرا با اینان ترشرویی می‌كنی؟
باری! چنان‌كه كانت گفت دروغ از جنس خشونت بل بدترین نوع خشونت است و همین است آنكه مرا بی‌تاب می‌دارد.
من هوشمندی آقای زیباكلام را تحسین می‌كنم (گرچه هوشمندی چندانی نمی‌خواهد). ایشان به خوبی دریافته‌ است كه امروز چیزی بی‌صاحب‌تر از ستاد انقلاب فرهنگی در این مملكت یافت نمی‌شود. نه اصلش برجاست نه بانیانش بدان اعتنایی دارند نه اعضایش، همه آن را ترك گفته‌اند بل به آن پشت كرده‌اند. چون مسجد متروكه‌ای كه نه امامی ‌دارد نه مأمومی. و حالا ایشان هوس كرده‌اند كه پیشنماز این مسجد مخروبه متروكه شوند. و لذا در مقام پیشنمازی خطبه‌هایی « موج ساز» می‌خوانند كه نه راست است و نه زیبا . (من البته حاضرم تمام ملك و سرقفلی این مسجد را به ایشان واگذار كنم. دریغا كه تاریخ اجازه نمی‌دهد). یك جا می‌گویند «امام به چهار نفر حكم دادند: سروش، شمس، ربانی و جلال فارسی» كه البته ناراست است. پس دكتر حبیبی و باهنر و شریعتمداری در ستاد چه می‌كردند و حكم از كه گرفتند؟ و چه مصلحتی در كار است ایشان که خود را از «بانیان موج ساز انقلاب فرهنگی» می‌دانند، نام آن سه نفر را به زبان نمی‌آورند؟ جای دیگر می‌گویند «سال 60 اگر می‌گفتید چیزی به نام جامعه‌شناسی اسلامی وجود ندارد خود دكتر سروش شما را شقّه می‌كرد...» كه هم ناراست و هم نازیباست. نه شقّه كردن شیوه من است نه جامعه‌شناسی اسلامی عقیده من. آراء من از همان سال‌های 60 در این زمینه‌ها ثبت شده و موجود است،‌ و مطلقاً شباهت و قرابتی با خطابه‌های این امام ندارد. محمدتقی مصباح یزدی و اصحابش به خاطر همان عقاید، مرا بعدها نفوذی ستاد انقلاب فرهنگی خواندند.
از اینهاعجیب‌تر این سخن وی است كه«شمس آل‌احمد پیش‌آهنگ بزرگ انقلاب فرهنگی بود.»!! خدا كند شمس آل‌احمد این جمله را نشنود والا در این سنین كهولت برای سلامت وی زیان فراوان خواهد داشت. جمله این چنین ادامه می‌یابد: «مقالات دكتر سروش و من هم همه در این راستا بود كه ... یك دانشگاه دیگری باید به وجود آوریم..».
فرشتگان خدا شاهدند مقاله كه هیچ من یك چغاله هم خرج تعطیلی دانشگاه‌‌ها و طرح جدید آنها نكرده‌ بودم. تعطیلی دانشگاه‌ها برخلاف تخیلات آقایان نه به علم من بود نه به علمداری و ِاشراف من، نه به مشاركت من و نه مورد تأیید من.
سخنان آقای زیباكلام رفته‌رفته بالا می‌گیرد و ایشان خود را بالاتر می‌نشاند: «درست است كه من، سروش، آل‌ احمد،‌ شریعتمداری و دیگران در حكومت نبودیم...» پیداست كه این‌گونه ردیف كردن نام‌ها چه چیزی را القا می‌كند و خیال خواننده را به كجا می‌برد. (نقل‌ قول‌ها از مجله لوح، شماره پنجم، 1378 و گفتگوی محمود فرجامی با صادق زیباكلام، گویانیوز، 30 دی 1382).
همراه با حافظ، «مشكل خویش بر پیر مغان بردم دوش» و این عبارات را در مقابل او نهادم. او «كه به تأیید نظر حلّ معما می‌كرد» گفت در فارسی جدید به اینها «خالی‌بندی» می‌گویند و در فارسی كلاسیك دروغگویی. دیدم درست می‌گوید گرچه درشت می‌گوید.
هوشمندی آقای زیباكلام را ستودم. انصافش هم ستودنی است. دست‌كم او مرا نه به بستن دانشگاه‌ها متهم می‌كند نه به تصفیه استادان. (برخلاف پاره‌ای از غوغاگران یا ناآگاهان). این خود یك پیشرفت بزرگ در عرصه تاریخ‌نگاری انقلاب است. همین‌قدر كه تاریخ واژگون نشود و حقیقت بر زبان و قلم آید، دستاورد گرانی است.
آنچه مرا می‌آزرد این بود كه می‌دیدم كسانی به عمد و غرض می‌خواهند بنای تاریخ را با جعل و تحریف بالا ببرند و پشت دیوار دروغ پنهان شوند و عقده خود را نسبت به روشنفکری دینی بگشایند تا شهرتی دست و پا كنند یا فرمانی را ببرند و پاداشی بگیرند.
می‌ماند چراهای اخلاقی: چرا حكم امام را پذیرفتی؟ در آن دوران سیاه پاكسازی‌ها و بی‌عدالتی‌ها كجا بودی و چرا سكوت كردی؟ و امثال آن:
من برای این سؤال‌ها پاسخ‌های روشنی دارم و داشته‌ام و بارها گفته و نوشته‌ام. حقیقت‌طلبان را به كار آمده اما به گوش بازجوصفتان و پرونده‌سازان و افسانه‌تراشان و عقده‌گشایان و مأموران معذور نرفته است.
حكم امام را پذیرفتم چون هم خود شایق خدمت بودم هم امام، محبوب‌ترین رهبر مردمی تاریخ ایران بود. او رهبر انقلابی بود که شعارش آزادی و استقلال بود و دل جمیع مبارزان و آزادیخواهان را ربوده بود. اجابت دعوت و تكلیف او که در آن دوره تجسم و تبلور سالها مبارزه آزادیخواهانه ملت بود یك حسنه پر افتخار بود و من به آن گردن نهادم. و به قدر طاقت بشری در تصحیح مسیر دانشگاه و تقویت بنیه علمی آن و كاستن از هیجانات و افزودن بر عقلانیت،‌ و پیشگیری از تندروی‌های ویرانگر و اجتناب‌ناپذیر روزهای آغازین انقلاب و بازگشایی بل بِهْ ‌گشایی سریع دانشگاه‌ها، و گستردن سفره علم برای جوانان ایران، و گوش كردن به آراء دانشگاهیان و مهرورزی با آنان، و دعوت امام خمینی به «تحبیب استادان» و ملامت شنیدن و صبوری ورزیدن با دانشجویان پرشور و كم‌شكیب، و مقاومت در مقابل پاره‌ای از تحكم‌های ناروای روحانیان، و تن ندادن به اسلامی كردن علوم، و دفاع از آزادی‌های آكادمیك و... بدون چشم‌داشت یك ریال اجرت كوشیدم و اینك «از بخت شكر دارم و از روزگار هم» كه به چنان خدماتی كامیاب شدم.
جای دیگری هم آورده‌ام كه انجام وظیفه كردن در آن روزهای پرتلاطم و بی‌قرار، چون شنا كردن در استخر شیره بود: كند و دشوار و چسبناك و شیرین. و وقتی دانستم كه در به پاشنه دیگر می‌چرخد، برون آمدم و گرد هیچ منصب و مكسب دیوانی دیگر نگشتم و چون از تدریس محروم ماندم به تحقیق، یعنی عیش نهانی خویش دل خوش داشتم و به غوغای عوام وقعی ننهادم. گرچه آنرا هم بر من روا نداشتند و به اصناف جفا آلودند.
دلبر آسایش ما مصــلحت وقـــت ندید ورنه از جانب ما دل نگرانی دانســت
آن شد اكنون كه ز غوغای عوام‌اندیشم محتسب نیز ازین عیش نهانی دانست

می‌رسیم به سؤال دوم
دانشجویان معصوم كه نقبی به گذشته من ‌زده‌اند معترضانه گفته‌اند شما را كه معمتد بودید نگاه داشتند و استادانی را كه «فهمیدن، گناهشان» بود تصفیه كردند. كه اینطور. اگر سؤال این است بروند و از 11300 نفر استادی كه نگاهشان داشتند همین را بپرسند (در ابتدای انقلاب فرهنگی نزدیك 12000 نفر عضو هیأت علمی كل دانشگاه‌های ایران بودند كه بنا به آمار وزرات آموزش عالی 700 نفرشان خارج یا اخراج شدند و لذا 11300 نفر ماندند. پاره‌ای از اخراج‌شدگان هم به حکم دیوان عدالت اداری بعداً به کار برگشتند). لاجرم آنها هم معتمد بودند و معتمد بودن هم كه معلوم است گناه كبیره است! لابد می‌گویند آنها شغل دیوانی نداشتند و شما داشتید، پس معتمد بودن و خادم بودن بر روی هم جرم‌اند. بروند و گریبان همه دیوانیان را بگیرند.
شبیه همین است آن سؤال دیگر كه در ایام پاكسازی‌ها و بی‌عدالتی‌ها شما چه می‌كردید؟ جواب من این است كه من همان كارهایی را می‌كردم كه پیش‌تر آوردم. چرا باید بیش از آن بكنم؟ بیش از آن كردن فضیلت است اما نكردنش رذیلت نیست. شما خودتان وقتی اعدام‌های خلخالی را (و بسی امور مانند آنرا همچون اعدام‌ها، هجوم انصار به دانشگاه‌ها و كتك زدن اساتید ...) در روزنامه‌ها می‌خواندید كجا بودید و چه می‌كردید؟ دانشگاهیان چه می‌كردند؟ مجلسیان چه می‌كردند؟ روحانیان چه می‌كردند؟ همه مردم ایران چه می‌كردند؟ و مگر نه انکه در ان تابستان مخوف 67 همه زندگان از مردگان شرم ساری کشیدند.
بروید و برای همه پرونده بسازید. قصه پاكسازی‌ها كه جسته و گریخته به گوش ها می‌رسید، به گوش همه دانشگاهیان و مجلسیان و روحانیان و پزشكان و.... می‌رسید، به گوش وزیران علوم هم می‌رسید، به گوش رؤسای دانشگاه‌ها و رؤسای دانشكده‌ها هم می‌رسید، از قضا اینها زودتر از ما (اعضای ستاد) می‌شنیدند و می‌دانستند. از رئیس دانشکده ادبیات (رضا داوری) بپرسید كه وقتی زرین‌كوب و زریاب را پاكسازی می‌كردند چرا خاموش بود؟
می‌گویند از آنان توقعی نداریم ولی از كسی كه دم از پلورالیزم و حقوق بشر می‌زند توقع داریم. من این استدلال را نمی‌فهمم. یك نفر به من حالی كند. یعنی آنكه به حقوق بشر معتقد نبوده و نیست، از جانب شما ایمن است. نه ملامت می‌شنود، نه بی‌حرمتی می‌بیند نه محاكمه و محكوم می‌شود، اما وای بر احوال كسی كه دم از حقوق بشر بزند، شما اول كسی خواهید یود كه پوستش را می‌درید و پوستینش را می‌كَنید.
لابد راه چاره این است كه دست از پلورالیزم و حقوق بشر بكشند و بر طبل بی‌عاری و بی‌خیالی بكوبند و برای پاكسازی‌های بعدی با خیال راحت آماده‌تر شوند! و همزبان با سعدی بگویند:
پیش ازین من دعوی پرهیزكاری كردمی باز می‌گویم كه هر دعوی كه كردم باطل است
باش تا دیوانه خوانندم هـمه فرزانـــــگان ترك جان نتوان گرفتن تا تو گویی عاقل است!

دست مریزاد كه خوش منطقی تراشیده‌اید: با دشمنان كرنش و بر دوستان یورش. البته تعجبی ندارد این امر در این مملكت و ملت سابقه دارد. توده‌ای ها هم یك دهم حملاتی را كه به مصدق می‌كردند به شاه و دربارش نمی‌كردند. قائم‌مقام فراهانی روحیه این قوم را خوب فهمیده بود و دلش سخت به درد آمده بود كه می‌گفت:
عاجز و مسكین هرچه ظالم و بدخواه ظالم و بدخواه هرچه عاجر و مسكین
بر پلورالیزم و حقوق بشر مالیات بسته‌اند. به معاویه صفتان و یزید روشان كاری ندارند اما به هزار حیل و دغل،‌ خاطره‌های فرسوده را از حافظه‌های ترك خورده بیرون می‌كشند و پاره‌پاره بر هم می‌دوزند تا پیراهن عثمانی درست كنند و از محبان علی انتقام بگیرند. اینها همه از بی‌صداقتی و ناپارسایی است. وگرنه آنكه در پی كشف و بیان حقیقت است چه جای آن دارد كه بگوید از این توقع داریم و از آن توقع نداریم. پرونده همه را باز کنید.
این شیوه كه اینان در حذف این و آن در پیش گرفته‌اند مگر همان نیست كه دیگران در ابتدای انقلاب برای حذف استادان به كار می‌گرفتند؟ و هركس را كه كمترین زاویه‌ای با مسلک مختارشان داشت، مستحق طرد و تقبیح می‌دانستند پس بر آنان چرا می‌شورند؟
فلسفی مر دیو را منكر شود در همان دم سخره دیوی بود
دریغا كه اپوزیسیون داخل و خارج در یك جا به هم می‌رسند: در اخلاق افشاگری و انتقام‌گیری و بازجوصفتی و پرونده‌سازی و بهانه‌گیری برای حذف و طرد و تقبیح.
چند سال پیش كه به دعوت انجمن قلم فنلاند به هلسینكی رفته بودم. در بدو ورود دریافتم كه پاره‌ای از یاوه‌گویان با تبلیغ باطل خود خاطر دعوت‌كنندگان را چنان مشوش كرده‌اند كه از پذیرفتن من ابا دارند. خوشبختانه وزرات خارجه فنلاند قصه را به فراست دریافت و آن بی‌حرمتی را جبران كرد. از فنلاند كه بازآمدم قطعه‌ای سرگشاده خطاب به آن هموطنان نوشتم و گفتم شما كه هنوز كیسه‌ای ندوخته و قدرتی نیندوخته چنین شاخ می‌زنید، اگر شاخ برآورید چه گستاخ می‌زنید؟ حالا حكایت داخلی‌هاست. نمی‌دانم از این همه هیاهو چه حاصلی می‌برند. مطلبی كه به فرض محال و در عالم خیال، اگر اثبات شود هیچ چیز را تغییر نخواهد داد.

بر سبیل جدل آوردم كه «من در دوران سیاه پاكسازی (!) همان كارها را می‌كردم كه پیش‌تر آوردم چرا باید بیش از آن بكنم؟» این حجت اگرچه تمام است اما می‌خواهم تمامترش كنم و بیفزایم كه نه چنین بود. گرچه پاكسازی‌ها عزلا و نصباَ و قانوناَ به ما ربطی نداشت، من غایت جهد خود را برای دستگیری از افتادگان می‌كردم. یك قلم بگویم كه امام از ستاد انقلاب فرهنگی خواستندكه همه دانشجویان توده‌ای، از مبتدی تا منتهی، را از دانشگاه اخراج كند. احتجاج ما با امام سود نداشت و ایشان بر رأی خود ماند. ما که مصلحت را در این امر نمی دانستیم پناه به آقای خامنه ای و سپس آقای هاشمی بردیم. و آقای هاشمی بود كه توانست رأی امام را برگرداند و به توده‌ای‌ها اجازه دهد تا تحصیلشان را به پایان ببرند. در این باب بیش از این نمی‌گویم چون اصل شبهه را روا نمی‌دانم. آنكه برای توده‌ای‌ها چنین می‌كند با غیرتوده‌ای‌ها چه خواهد كرد؟ به هر حال شاید همین ایستادگی در برابر حکم اخراج توده ها بود که باعث شد روند اخراج ها، اگر هم صورت گرفت که صورت گرفت از مسیری خارج از ستاد انقلاب فرهنگی انجام پذیرد.
ای كریمی كه از خزانه غیب گبر و ترســا وظیفه خود داری!!!
دوستان را كجا كنی مــحروم تو كه با دشمن این نظر داری!!!
گمان كه هیچ، من یقین دارم كه در آن دوران پرآشوب و بی‌قانون، تندروی‌ها و بی‌رسمی‌ها و بی‌رحمی‌ها فراوان رخ داده است. و آنرا انكار نمی‌كنم. و نیز خود را دز همه شؤون جایزالخطا و پرلغزش می‌دانم. اما نوشتن همه گناه‌ها در كارنامه یك خادم غیرمسئول را نشانی از بی صداقتی و خصومت شخصی و نیز گواهی بر توطئه‌ای پست و حقیر می دانم كه همه را رها كنند و بر یك «عنصر نامطلوب» حمله آورند.

حالا كه كاروان سخن به منزل واپسین نزدیك می‌شود، می‌خواهم آموزگارانه شأنی تعلیمی به این مقوله بدهم گر چه در این جنجال ها رویکرد مورخانه و حقیقت جویانه و منصفانه و همه جانبه نمی بینم. لکن فارغ از نزاع و دفاع (كه حق هر متهمی است) به طرح نكته فاخری می پردازم:
و آن طرح صحیح صورت مسأله است. بازخوانی انتقادی انقلاب اسلامی كه در آستانه سی‌سالگی است، اكسیژنی واجب برای حیات آینده ایران است. اما آن را طبیبانه و حبیبانه باید به كار گرفت نه خصمانه. بدون گشودن همه جانبه پرونده حوادث این انقلاب چون جنگ، انقلاب فرهنگی، كنار رفتن آیت‌اله منتظری، سركوبی مجاهدین خلق، عزل بنی‌صدر ... تاریخ این ملت روی روشنی نخواهد دید. محكوم كردن حقوقی و اخلاقی افراد باید آخرین كاری باشد كه در این حیطه صورت می‌پذیرد. شیپور را از سر گشاد نباید زد. به دنبال تشفی خاطر و فرونشاندن عقده نباید بود. ارزش‌های امروز را به دل دیروز بردن، و از دیروزیان انتظار نگاه امروزینه داشتن محض بی‌روشی و بد داوری است. بدین‌منظور اولاً‌ حوادث جمعی را باید به نحو جمعی بررسی كرد، گویی كه فاعلی نداشته است و خود می‌جوشیده و می‌روییده است (نگاه سیستمی و فرایندی).
ثانیاً‌ افراد مختار راباید به تناسب داده‌هایی كه در اختیار داشته‌اند مورد مدح و ذمّ قرار داد.
ثالثاً ترك حسنه را نباید عین سیئه دانست. هركس هر كاری كه می‌كند در همان حال كار بهتری هم برای او متصور است. اما بدین بهانه نمی توان همه آدمیان را مقصر و ناپارسا دانست (این می‌تواند موضوع اقتراحی برای روزنامه باشد).
رابعاً كارنامه دراز آهنگ آدمیان را در مقام داوری باید پیش چشم داشت. نباید برای تقبیح آدمیان بهانه گرفت. به عكس، اصل ارفاق و شفقت را باید مقدم داشت. خصوصاً‌ در باب كسانی كه به گواهی تجربه دامن پندار و كردارشان را به طمع مكسب و منصبی یا به غرض جاه و مالی نیالوده‌اند.
خامساً با دیگران چنان مهربان باید بود كه با خویشتن. علی(ع) فرمود: اجعل نفسك میزاناً بینك و بین الناس: به همان ترازو كه برای خود می‌كشی برای دیگران هم بكش. سعدی هم با قتفای علی(ع) گفت:
من شــنیدم ز پیــر دانشــمنـد تو هم از من بیاد دار این پند
آنچه بر نفس خویش نپسندی نیز بر نفس دیگری مپســـند

رحم الله امرءً سمع حکماٌ فوعی و دعی الی رشاد فهدی و اخذ بحجزه هادٍ فنجی و السلام علی من اتبع الهدی.

1) من بعید می دانم کسی از بانیان انقلاب فرهنگی در آن دوره اسم ایشان را شنیده باشد. چه برسد به اینکه مقالات «موج سازانه» ایشان را در جراید خوانده باشد و بر اساس موج سازی ایشان اقدام به انقلاب فرهنگی کرده باشند. در هر حال ایشان می تواند خود را موج ساز انقلاب فرهنگی بدانند.