پدیدارشناسی دانشگاه در ایران : دانشجو، دانشگاه، حقیقت
دانشجو، دانشگاه، حقیقت
مراد فرهادپور
مسئله «آكادمی در ایران» همواره یكی از پرمناقشهترین بحثهای سالهای اخیر در میان روشنفكران بوده است. سوای مناقشات موجود برسر چگونگی و قوت و ضعف آكادمی و دانشگاه در ایران، نسبت فضای دانشگاهی _دانشجویی با سیاست نیز در كانون این مناقشات قرار دارد، آن هم پس از ركود و سرخوردگی فعالان سیاسی- دانشجویی از امكان كنش سیاسی در زمانه حاضر. آنچه میخوانید متن سخنرانی مراد فرهادپور در جشنواره تابستانی پلیتكنیك در سال 1386 است كه پس از پیادهسازی به لطف او بازبینی و ویرایش شده است. فرهادپور در این مقاله درصدد یافتن رابطهای میان «حقیقت» (كه مسئله این سالهای اوست) با بهكارگیری گفتار آلن بدیو، فیلسوف معاصر فرانسوی، و دانشگاه/دانشجوست.
پرسش این است: رابطه حقیقت با دانشگاه و دانشجو چیست؟ برای پاسخگویی بدین پرسش من به طور عام از عناصری از نظریه حقیقتِ آلن بدیو بهره میگیرم بدون اینكه به كلیت فلسفه او وفادار بمانم و وارد جزئیات فنی شوم. بلكه با تاكید بر عناصری از نظریه او ارتباط آن را با دانشگاه و دانشجوبودن مشخص میكنم. سه عنصری كه مدنظر من است عبارتند از: كلیبودن حقیقت، تعلق آن به وضعیتی خاص یعنی همان تكینبودنِ حقیقت و در نهایت سوژهی حقیقت.
به طور خلاصه میتوان گفت فرآیند حقیقت در نظریه بدیو فرآیندی كلی و ژنریك است كه همه افراد و اعضای وضعیت میتوانند در آن مشاركت كنند. پس حقیقت كلی است. این فرآیند خود، در پی وقوع یك رخداد در وضعیت به راه میافتد. رخداد، امری نو و بیسابقه است: نوعی گسست. یك امرتمییزناپذیر و توضیحناپذیر كه در دل وضعیت رخ میدهد- نوعی مازاد. افراد به شكل Retroactive (از طریق عطف به گذشته) رخداد را مینامند، در معرض آن قرار میگیرند و شروع به وفاداری و نیز انگشتنهادن بر عناصر آن میكنند. تاكید بر عناصرِ رخداد، به معنای دنبالكردن حقایقی است كه از دل رخداد حقیقت برمیخیزند. و البته این كار مستلزم پیدایش سوژههایی است كه رخداد را مینامند، بدان پایدار میمانند، عناصری از آن را مشخص میكنند و بر اساس این تعیین، وضعیت را تغییر میدهند. چرا كه خودِ رخداد در دل وضعیت، تمییزناپذیر است. به عبارت دیگر از زاویه زبان یا معرفت وضعیت، رخداد تشخیصناپذیر است به گونهای كه اگر از دل وضعیت بدان بنگرید گویی رخداد تحقق پیدا نكرده است؛ یعنی آنچه تحقق پیدا كرده فقط خودِ وضعیت است. گویی هیچ امرِ نو و بیسابقهای در دل این وضعیت رخ نداده است.
با ذكر مثالی سه عنصر مربوط به حقیقت را روشن میكنیم: میتوان گفت چیزی كه ما با عنوان «علم فیزیك» از اواخر رنسانس تا به امروز در دست داریم، حقایق، اثرات و پیامدهای یك رخداد است كه در رنسانس محقق شد با عنوان رخدادِ گالیله. محتوای این رخداد در قالب این ایده بیان میشود كه «كتاب طبیعت به زبان ریاضی نوشته شده است». بنابراین در تقابل كامل با فیزیك ارسطویی و چند هزار سال تفكر نظری در باب طبیعت، در اینجا با یك گسست یا امری بیسابقه و نو روبهرو میشویم كه سنجشِ تجربی پدیدههای طبیعی را در قالب صورتبندی ریاضی به عنوان علم فیزیك مطرح میكند و همه اثرات بعد از آن- از گالیله تا كپلر و نیوتن و ماكس پلانك و انیشتین- در واقع ادامه همین رخداد گالیله است.
رخدادی كه افراد در دل آن وضعیت - وضعیت فیزیك به زبان ریاضی و مطالعات تجربی- عناصری از دل این امر بیسابقه را نامیدهاند و نسبت بدان وفادار بودهاند. یعنی گمان نكردهاند كه میتوان طبیعت را از طریق جادو، تعمق عرفانی، یا به شكل ارسطویی- قول به جوهرها و ذوات ثابت- فهم كرد، بلكه منظر گالیله را پی گرفته و ادامه دادند. منظری كه معتقد است میتوان با اندازهگیری تجربی و تبدیل آن به قواعد ریاضی، طبیعت را توضیح داد چرا كه كتاب طبیعت به زبان ریاضی نوشته شده است. پس هر چه پس از گالیله تاكنون گفته شده پیامدهای همین رخداد است. چهرههایی همچون نیوتن، ماكس پلانك و انیشتین سوژههای این رخداد هستند و نام این رخداد نیز گالیله است، زیرا رخداد همواره با نام خاص یاد میشود. این توصیف مختصری است از تصور بدیو نسبت به حقیقت. حال با ذكر مثالهایی سه عنصر فوق را شرح میدهم:
الف- حقیقت كلی است
قضیه «مجموع زوایای یك مثلث 180 درجه است» را در هندسه اقلیدسی در نظر بگیرید. در اینجا رخدادی داریم باز هم با اسمی خاص: اقلیدس. وضعیت نیز وضعیتِ زبان ریاضی یا هندسه است. این قضیه به عنوان یك حقیقت، امری كلی است: از آنجا كه بالقوه هر انسانی میتواند از طریق تفكر زبان ریاضی را بیاموزد، همه افرادی كه در این وضعیت مشاركت میكنند یعنی هر كسی كه وارد حوزه زبان ریاضی شود میتواند این قضیه را بفهمد و اثبات كند. در این حقیقت نه سیاه و سفید بودن مطرح میشود، نه زن و مرد، نه فقیر و غنی، نه مسلمان و مسیحی و ماتریالیست بودن. بر این اساس ما نه هندسه اسلامی داریم، نه هندسه فمینیستی. هندسه اقلیدسی را نیز هندسه یونانی نمینامیم تا محتوای قومی نیابد.
نكته مهم در اینجا تفاوت میان كلیبودن (universalism) و جهانیشدن (globalism) است. كلیبودن امری بالقوه است و هركس میتواند سوژه رخداد هندسه اقلیدسی شود. در این زمینه نه فقط جنسیت، مذهب و قومیت تاثیری ندارد بلكه حتی دانش هم نقشی ایفا نمیكند. به عنوان مثال در رساله «منون» افلاطون میبینیم كه حتی بردهای بیسواد میتواند در معرض این رخداد قرار گیرد و قضیه مجموع زوایای مثلث 180 درجه است را اثبات كند. نه تنها در فهم قضیه مشكلی نخواهد داشت بلكه حتی قادر به انتقال آن به دیگران است. بنابراین حتی سواد هم در كلیبودنِ حقیقت نقشی بازی نمیكند. این كلیت با جهانی بودن/ جهانی شدن كه از قضا بحث روز است تفاوت دارد. چرا كه جهانی شدن امری بالفعل است و نه مبتنی بر بیاعتنایی یا بیتفاوتانگاشتنِ تفاوتها، یعنی همان كاری كه در فرآیند حقیقت صورت میگیرد: كنارگذاشتن همه تفاوتهای جنسیتی، قومیتی، مذهبی. در مثال مذكور هیچ صفت خاصی از وجود فرد به حقیقتِ كلی هندسه اقلیدسی بسته نیست. در حالیكه در جهانیشدن اینگونه نیست. به عنوان مثال سرمایهداری و اینترنت، جهانیاند و هر دو نیز بر اساس تایید تفاوتها، استفاده و سوء استفاده از آنها و حتی ایجاد تفاوتهای جدید در متن نظام سلطه عمل میكنند. بنابراین به هیچ وجه كلی نیستند و امكان بالقوه مشاركت همه در آنها فراهم نیست. شاید چیزی نزدیك به سه پنجم مردم دنیا از اینترنت بیخبرند.
البته كلیبودنِ حقیقت را میتوان با وضعیت دانشجویی مقایسه كرد. در درجه اول ممكن است تصور شود دانشجویان به دلیل جوان بودن رابطه خاصی با حقایق- اعم از علمی، هنری، سیاسی و...- دارند. برای مثال، از آنجا كه جوانان ذاتاً پرشور هستند و اشتیاقِ رمانتیك دارند لذا همین نكته آنها را نسبت به حقیقت نزدیكتر و حساستر میكند. با توجه به كلیبودنِ حقیقت مشخص میشود كه این تصور كاملاً غلط است. همچنانكه جنسیت، مذهب، زبان، ثروت و جایگاه اجتماعی نقشی در مشاركت در فرآیند حقیقت ندارد، به همانسان سن نیز اولویتی برای فرد ایجاد نمیكند. نمونههای تجربی نیز حكمِ «جوانان به حقیقت نزدیكترند» را زیر سؤال میبرد.
شور و هیجان جوانان، امروزه به شكل ابلهانهای میتواند صرف حمایت از یك تیم فوتبال شود تا جایی كه یكدیگر را كتك بزنند و شیشههای اتوبوس را داغان كنند، آنهم صرفاً به دلیل حمایت از یك تیم فوتبال كه نه تنها حقیقتی در آن نیست بلكه هیچ جنبه كلی نیز ندارد. همین امر را در شور و اشتیاق انبوه جوانان دوره پستمدرن به انواع موسیقی نیز میتوان دید كه غالباً فاقد هرگونه ارزشِ هنری و مشتی خزعبلات تكراری است كه تینایجرها شور و اشتیاق فراوانی نسبت بدان نشان میدهند. این منطق حتی تا سر حدِ از جانگذشتگی و ایثار هم میتواند ادامه پیدا كند: در 1945 هنگامی كه روسها برلین را فتح میكردند، تنها مدافعان هیتلر- یعنی بدترین شكل شرّ، آن هم شرّ شكستخورده- جوانان 16 تا 18 ساله آلمانی بودند كه با تمام وجود از هیتلر شكستخوردهای كه احتمالاً خودكشی هم كرده بود- یعنی از جسد هیتلر- با قیمت جان خود دفاع میكردند. بدینترتیب مسئله سنی دانشجویان را بهطور كامل باید كنار گذاشت.
ب- تعلق رخداد به وضعیتی خاص
حال بپردازیم به دومین عنصر. یكی از تفاوتهای كلیبودن با جهانی بودن این است كه ما با كلیتی انتزاعی روبهرو نیستیم. آدورنو و هوركهایمر در «دیالكتیك روشنگری» میگویند: «منشاء خاصِ تفكر از افق كلی آن جدا نیست.» تفكر اگرچه از افق كلی و جهانشمول بهرهمند است اما در عین حال همواره به یك منشاء خاص متصل است. آن كلیتهای انتزاعی كه از طریق مخرج مشترك گرفتن و كنار هم گذاشتنِ خصوصیات مشترك به دست میآیند (همچون گزارهی انسان حیوانی است ناطق)، احكامی كلی هستند كه به هیچ وضعیت خاصی تعلق ندارند و به همین علت واجد نیروی سوژهسازِ حقیقت نیستند. حقیقت از آن جهت كه به رخدادی وصل است كه در دلِ وضعیت رخ میدهد همواره به یك وضعیت خاص تعلق دارد (belonging)، هرچند در مقام یك شكاف یا استثنا هیچگاه بخشی از آن نیست (inclusion).
رخداد به عنوان یك امر نو و خلاقِ توضیحناپذیر، چیزی است كه نیروی كلیشدن را فراهم میكند و در تقابل با یك كلیت صوریِ انتزاعی و توخالی، كلیتی را به وجود میآورد كه امكان كنارگذاشتنِ تفاوتها را به سوژهها میدهد. پس مسئله این نیست كه فرد به واسطه مشاركت در حقیقت، مثلاً مشاركت در ایدهی حقوق بشر یا ایدهی نابِ انسانبودن، مجبور به فراموشكردنِ ویژگیهای خود- مانند ملیت، جنسیت، سن، زبان، رنگ و...- شود و آنگاه در مقامِ عصارهی بیرنگ و بویی از خود به مثابه انسانی مطرح شود كه در برابر قانون با دیگران یكسان است. بلكه حقیقت این امكان را به «من» میدهد كه در عین داشتن ویژگیها و آداب و اعتقادات خاص خود، در دل اینها شكافی ایجاد كنم. همین شكاف در دلِ یك وضعیتِ خاص است كه «من» را به كلیت میرساند. كلیت هیچگاه دایرهای نیست كه همه اجزاء را در برگیرد آن هم بدینصورت كه فرد كاملاً از خود تهی شود تا بتواند وارد دایره كلیت شود. [این نوع تفسیر كلیت در نظریه مجموعهها منجر به پارادوكس راسل میشود.] كلیتی كه در اینجا از آن سخن میگوییم به عنوان یك شكاف دیده میشود؛ همچون تَرَكی كه از دل هر كس و هر چیز میگذرد و موجب میشود فرد بدون از دست دادن خصوصیات و مشخصات زندگیِ خود، به دلیل حفظ فاصله در درون وضعیت بین خود و این خصوصیات، با كلیت مرتبط شود.
برای توضیح بیشترِ تعلقِ رخداد به وضعیتی خاص از مثالی در ادبیات معاصر خودمان بهره میگیرم: وضعیت، همان زبان یا ادبیات فارسی است. اولاً زبان و ادبیات فارسی هم به اندازه هندسه اقلیدسی كلی است. درست است كه زبان خاص ایرانیان است، اما هر كس دیگری از سوئد تا ماداگاسكار زبان فارسی بیاموزد میتواند با ادبیات فارسی رابطه برقرار كند و تشخیص دهد كه مثلاً حافظ نقطه اوجی در ادبیات كلاسیك ماست. در وضعیت ادبیات فارسی پس از حافظ ما صرفاً با تكرار روبهرو هستیم و چیزی به عنوان یك رخداد، یك گسست، خلاقیت یا امرِ نو نداریم. تكرار همان غزلها در سطح پایینتر وجود دارد و بنابراین با یك وضعیت مرده مواجهیم؛ با وضعیت ثابتی كه به سنتهای بیمعنای تكراری تبدیل شده و دیگر قدرت سوژهساز خود را از دست داده است. دقیقاً در همین نقطه است كه یك رخداد اتفاق میافتد؛ رخدادِ نیما یا شعر نیمایی. یك گسست و نوآوریِ غیرقابل پیشبینی و توضیح.
همین گسست فضای كلی جدیدی به وجود میآورد: همه افراد میتوانند در این رخداد شركت كرده و عناصر و حقایق آن را بنامند و بسط دهند و در نتیجه وضعیت ادبیات فارسی را دگرگون كنند. چه كسانی این كار را میكنند؟ از اخوان گرفته تا نقطه اوج آن شاملو و فروغ فرخزاد. اگرچه تازگیها برخی شبههنرمندانِ سترونی كه شعارشان «مطلقاً مدرن بودن» است ولی صرفاً سوپرماركتهای پستمدرن میسازند و با تكهپاره كردن حافظ و فرستادن آن برای نسل اساماس میخواهند برای خود موفقیت تجاری جدیدی رقم بزنند، از سیاسی بودن شعر شاملو مینالند و میكوشند چهرهای غیرسیاسی همچون سهراب سپهری را جانشین او كنند، اما با اینهمه شاملو و رخداد نیما را نمیتوان كنار گذاشت. بدون نیما ادبیات فارسی چیزِ مردهی مسخره و بیمعنایی است كه فقط به درد دانشكده تاریخ میخورد. بهعلاوه، نقطه اوجِ این رخداد، كسی كه بیش از همه بدان وفادار بود و توانست حقیقت اساسی آن را از دلِ آن بیرون بكشد شاملو بود، آن هم به این دلیل كه شعر او كاملاً سیاسی بود. زیرا قبل از انقلاب چیزی كه اتفاقاً وضعیت كم داشت سیاست بود. یك رخداد هنری از آنجا كه به چیزی وصل میشود كه در وضعیت موجود سركوب شده و بازنمایی نمیشود و حضوری ندارد، زبان وضعیت را عوض كرده و اجازه میدهد چیزهایی كه قبلاً دیده نمیشدند، صداهایی كه به گوش نمیرسیدند، افرادی كه حضورشان تایید نمیشد به صحنه بیایند. لذا طبیعی است كه اوج چنین رخدادی در یك شعر سیاسی جلوهگر شود كه در عین حال به لحاظ زیباشناسی و ادبی بعد از حافظ بیتردید نقطه اوج زبان فارسی است. پس این رخداد و عناصرِ حقیقی یا پیامدهای آن را باید به ترتیب چنین نامید: نیما، اخوان، فروغ، شاملو و ... نقطه شروع این رخداد نیز با یك اسم خاص پیوند خورده است همچون همه رخدادهای دیگر: هندسه اقلیدسی، فیزیك گالیلهای، شعر نیمایی. اهمیتِ این اسامی خاص دقیقاً از آنجهت است كه حقیقتِ كلی به یك رخداد در وضعیت خاص وصل است و به همین علت هم تكین (singular) است.
زندگی دانشجویی و حقیقت
حال پس از این توضیحاتِ فشرده، از جمله تعلق رخداد به وضعیتی خاص به مسئله دانشگاه میرسیم. سؤال این است كه چه ارتباطی میان رخداد حقیقت، وفاداری به آن، كلیت و خاصبودگیِ زندگی دانشجویی و دانشجو بودن وجود دارد؟ در این زمینه میتوان به قسمی پدیدارشناسی زندگی دانشجویی مراجعه و در دل این پدیدارشناسی توصیف نابی از دانشجو بودن ارائه داد و تا حدی ارتباط دانشجو بودن با حقیقت، رخداد و وضعیت خاص را مشخص كرد.
مهمترین مضمونی كه در این پدیدارشناسی به چشم میخورد خصلت «آزادی» و «رهایی» دانشجو بودن است كه به ماهیت یا منزلت اجتماعیِ سیالِ دانشجو برمیگردد. دانشجویان در ساختار اجتماعی، تقسیم كار، لایهبندیِ اقشار و طبقات جایگاه ثابتی ندارند. زیستجهانِ دانشجو زیستجهانی سیال است. او دارای منافع مشخص، عضو صنف خاص با منافع اقتصادی خاص نیستند. هنوز كار مشخصی ندارند. حتی در زندگی خصوصی خود نیز احتمالاً تشكیل خانواده نداده و دغدغه معیشت ندارند. به دلایل متعدد نوعی فضای سیال به وجود میآید كه در دانشگاه افراد برای چهار سال یا بیشتر به جایگاهها و منافع اقتصادی و اجتماعیِ خاص وابسته نیستند. در خودِ دانشگاه نیز افراد از اقشار، اقوام و لایههای اجتماعی مختلف گرد هم میآیند. لذا به نظر میرسد ما با كلیتی سر و كار داریم كه ربطی به ویژگیهای خاصِ افراد ندارد و نسبت به تفاوتها تا حدِ زیادی بیتفاوت است. این سیال بودنِ پدیدارشناختی همان چیزی است كه دانشجو را برای حقیقت مناسب میكند یا او را مستقیما به سوژه حقیقت بدل میكند.
البته این نكته را میتوان زیر سؤال برد. سیالبودن فینفسه به این معنی نیست كه فرد در معرض یك رخداد قرار گرفته یا سوژه آن شده است و در یك حقیقت كلی مشاركت میكند. حداكثر این است كه نوعی از زندگی فراهم میشود كه در آن دانشجویان زودتر یا بیشتر از بقیه در معرض رخداد، حقیقت و كلیشدن قرار میگیرند بدون اینكه این پدیدارشناسی مستقیماً در نظریه حقیقت ادغام شود. زیرا در واقع اگرچه در اینجا فرد به نوعی از مشخصات و خصوصیات خود فاصله میگیرد اما این فاصلهگیری به معنای مشاركت در حقیقتی كلی نیست؛ بلكه بیشتر جنبهای فرهنگی دارد. همین نكته نیز كه زندگی دانشجویی محدود به یك دوره زمانی است، میتواند این تردید را ایجاد كند. به محض اینكه افراد از دانشگاه بیرون میروند به منافع و غرایز و جایگاههای اجتماعی وصل میشوند و دیگر لزوماً به حقیقت وفادار نیستند. اگر غیر از این فكر كنیم، كلِ نظریه حقیقت زیر سؤال میرود چرا كه تبدیل به امری موقتی میشود. گویی فرد فقط طی چهار سال معتقد است فیالمثل «مجموع زوایای مثلث 180 درجه است» یا «انقلاب كبیر فرانسه رهاییبخش بود» یا «رخداد بِكت در رمان و نمایشنامه اروپایی رخدادی بیسابقه است». اگر فرد فقط چهار سال به این حقایق وفادار باشد كه مضحك است و به نوعی سلیقهی فرهنگیِ صرف میماند؛ همچون مو بلند كردن یا صحبت به زبانِ مخصوص به نسلی خاص. اینگونه وفاداری، كلیت و نامتناهیبودن حقیقت را زیر سؤال میبرد.
بهترین مثال آن هم در مورد عشق است: اگر فرد عشق را یك رخداد حقیقت در نظر بگیرد هیچگاه نمیتواند به معشوق بگوید من چهار سال عاشق تو هستم مثلا از فلان سال تا بهمان سال عاشقت هستم و بعد از آن هم به دنبال كار و زندگی خویش میروم. این حدگذاری اساساً عشق را زیر سؤال میبرد. پس میبینیم كه پدیدارشناسیِ زندگی دانشجویی را نیز نمیتوان به حقیقت وصل كرد مگر آنكه بگوییم دانشجویان احتمالاً فقط بیشتر و زودتر در معرض برخی رخدادها قرار میگیرند.
دانشگاه بهمثابه نهاد یا وضعیت
آیا واقعا میتوان دانشگاه را به عنوان یك وضعیت در ارتباط با حقیقت قرار داد؟ به طور كلی دو نوع نظریه درباره سرشت دانشگاه وجود دارد:
1- نظریات ماقبل مدرن كه به دانشگاه به عنوان كاخ معرفت یا حوزهی مستقلی از نخبگان و علما مینگرند. این نگاه عملاً با مدارس و دانشگاههای مذهبی (چه در مسیحیت، چه در اسلام) پیوند دارد و به دانشگاه به عنوان حوزهای جدای از زندگی كه كم و بیش قدسی است، مینگرد. ریشه اكثر دانشگاههای اروپایی (از آكسفورد و كمبریج تا....) به یك دیر، كلیسا یا محیطی مذهبی باز میگردد كه در آن فرد از جهان بیرون استقلال دارد. علما یا حتی طلاب خودمان تامین مالی میشوند، نیازی به كار ندارند، از تعارضات و دعواهای درون جامعه مستقل هستند و میتوانند به تحقیقات انتزاعی بپردازند، بدون اینكه نگران نتایج عملی و سودآوری تحقیقات باشند. این نگاه عمدتاً دیدی مذهبی به معرفت است و ریشه در الاهیات ماقبل مدرن دارد.
در دوره مدرن نیز البته برخی دانشگاهها تا همین اواخر چنین حالتی داشتهاند. دولت این دانشگاهها را تامین مالی میكرده، پروفسورهای آن حقوق بالایی دریافت میكردهاند و میتوانستند مستقل از تعارضات جامعه سرگرم كار تحقیقاتی و خلاقیت ادبی و فكری خود باشند. چیزی شبیه «كاستیلیا» در رمان «بازی با مرواریدهای شیشهای» اثر هرمان هسه: محیطی مجزای از جامعه كه در آن هر كاری میتوان كرد. برای مثال در این رمان یكی از شخصیتها تمام عمرش را صرف ترجمه اسطورههای مصر باستان به زبان سانسكریت هند باستان كرده بود. مشخصه اصلی «كاستیلیا» این است كه در آن خلاقیت و نوآوری دیده نمیشود. هیچ موزیك جدیدی، فلسفه یا نظریه جدیدی در آن ساخته نمیشود بلكه فقط با تكهپارههای گذشته بازی میشود و این هم نشاندهنده جدایی آن از حقیقت است. با در نظر گرفتن چنین دیدی ممكن است فرد استقلالی نسبی از بیرون پیدا كند و به نظر آید در فضایی عاری از تفاوتهای بیرون نفس میكشد، اما با نگاهی به جریان تحول و تطور تاریخی این مدارس میبینیم كه این استقلال دقیقاً بیانگر وضعیتِ «كاستیلیا» است: همه چیز گرفتار تكرار است، معرفتِ موجود حفظ و انتقال داده میشود و طوماری به طومارهای كتابخانهها افزوده میشود. اما به محض اینكه یك گسست، امر نو یا خلاقیتی رُخ دهد كه میتواند به حقیقت بینجامد، عاملِ آن طرد میشود. برای مثال، گالیله به محض اینكه در جهانبینیِ ارسطوییِ كلیسا خدشهای وارد میكند و حرف جدیدی میزند كنار گذاشته میشود. «جوردانو برونو» سوخته میشود. در تاریخ خود ما نیز نمونههای بسیاری هست كه نشان میدهد چگونه در این فضاها وقوع یك رخدادِ حقیقت ممكن نیست.
2- نگاه مدرن به دانشگاه به مثابهی یك كارخانه یا شركت تجاری عرضه و ساخت و انتقالِ معرفت، یعنی دقیقاً وضعیتی كه امروزه جریان دارد: دانشگاههای پولی در همه جای دنیا كه در آنها معرفت به عنوان یك كالا عرضه میشود و در قالب مدرك به دانشجویان داده میشود تا بعدها بتوانند در بازار كار شركت كنند. حاصل كارْ تمامِ تركیبات گوناگونِ موجود امروز میان صنعت و دانشگاه و تحقیقات و... است. با در نظر گرفتن این وضعیت میبینیم اولاً ساختار درونی آن به هیچوجه ساختاری دموكراتیك و مشاركتی نیست، بدین صورت كه همه بتوانند در یك كلیت مشاركت كنند. از همان ابتدا سلسله مراتبی در كار است. اگر به این دانشگاههایی كه كارخانههای تجارت تكنولوژی و دانش هستند بنگرید، با اساتیدی روبهرو میشوید كه تدریس میكنند و با دانشجویان رابطهای سلسله مراتبی دارند. بنابراین رابطه كاملاً یكطرفه است و این خود اجازهی شكلگیری نوعی حقیقت كلی را نمیدهد. ثانیاً بین محتوای دروس با سوژهی حقیقت شدن نیز هیچ ارتباطی وجود ندارد. همچنان كه تجربه من و شما نشان میدهد در اكثر موارد آنجا كه ما با سوژههای سیاسی یا حتی هنری روبهرو بودهایم، این سوژهها از دل دانشگاههای هنری یا علوم انسانی بیرون نیامدهاند بلكه برعكس این دانشكدههای فنی بودهاند كه بیشترین سوژههای سیاسی را تولید كردهاند. پس بین محتوای دروس و رسیدن به حقیقت نیز هیچ ارتباطی نیست.
گذشته از این، چیزی كه در این دانشگاهها یا شركتها بدان پرداخته میشود تكنولوژیِ جهانیشده است نه حقیقت. به یك معنا از اوایل قرن به این طرف ما دیگر با حقیقت یا انقلاب علمی روبهرو نیستیم. همه این داد و قالها كه سرمایهداری با پیشرفت همراه بوده است و جهان در حال دگرگونیِ بنیانی است و... چرت و پرت است. اگر به بارزترین مورد تكنولوژی، یعنی اینترنت، بنگرید به لحاظ منطقی به هیچوجه جلوتر از اختراع گوتنبرگ نیست. در قرن پانزدهم و در زمان گوتنبرگ انتقال متن و تصویر وجود داشت، در قرن نوزدهم انتقال صدا و تصویر متحرك به آن اضافه شد. به عبارتی بعد از ماركونی، گراهام بل و گوتنبرگ به سادگی میشد تصور كرد كه روزی كسی اینها را به هم وصل میكند در دستگاهی به نام كامپیوتر. هیچگونه گسست علمی یا حقیقت كلی در این تكنولوژی نیست، بلكه برعكس از ابتدای قرن بیستم ما در عرصهی علم و حقیقت علمی درجا زدهایم. هنوز كه هنوز است تفاوت منطقیِ بین نظریه نسبیت عام انیشتین و فیزیك كوانتومی حل نشده است. آن چیزی هم كه به نام اینترنت داریم صرفاً بسط تكنولوژیكیِ همان چیزی است كه در اوایل قرن بیستم بوده است. گسستهای اساسی هم عملاً در همان دوره رخ داده است آنهم توسط كسانی كه وصل به دانشگاه و سلسله مراتب خاصی نبودند. انقلابهای علمی توسط افرادی صورت گرفته كه سوژه رخداد گالیله شدهاند نه توسط آكادمیسینهای دانشگاهی.
اگر به همین اینترنت بنگرید میتوان گفت بلاهت منطقی آن كاملاً واضح است. كافی است كسی فقط تا حدی از تفكر علمی بهرهمند باشد تا ببیند سیستم عامل اینترنت (یعنی همان ویندوزی كه آقای بیل گیتس به همه میفروشد) عملاً چیزی نیست جز یك زبان ناقصِ ابتر كه به درد بازیهای كامپیوتری برای بچههای 10ساله میخورد. دقیقا مثل آن است كه كسی همه پیچیدگیها و مشكلات زبان فارسی را از آن بگیرد و آن را تا حدّ زبان فارسی بچههای 10 ساله تنزل دهد، آنگاه از شما پول بگیرد كه با آن زبان بنویسید و تكلم كنید. و البته در دل این زبان ابتر نه قابلیت شعر نو گفتن وجود دارد و نه غزل حافظ و نه نظریهپردازیِ اجتماعی. این درست همان وضعیتی است كه ما به واسطه اینترنت با آن روبهرو هستیم. تمام این داد و قالها در باب پیشرفت از قضا در عدموجود یك رخداد علمی و نوعی در جا زدن اتفاق میافتد آن هم به لطف جهانی كردن و نه كلی كردن. اینترنت به عنوان یك ابزار دقیقاً به درد سرمایهداری جهانی خورده است، هر چند كه به عنوان یك ابزار میتواند مورد استفاده عقلانیِ سوژههای حقیقت نیز قرار بگیرد. اما میبینید كه این ابزار هم خود به صورت اختصاصی یك كالاست و هم بهگونهای تنظیم شده كه نیروهای حاكم و صاحبان قدرت مطابق میل خویش آن را هدایت كنند.
بنابراین دانشگاه مدرن به عنوان جایی كه افراد مدرك گرفته و متخصص میشوند تا به بازار كار سرمایهداری راه یابند، چیزی نیست جز كارخانهای كه وظیفه تولید و انتقال معرفت را بر عهده دارد و امروزه عملاً ربط چندانی به حقیقت و رخدادِ حقیقت علمی ندارد. نتایج آن نیز در بنبستهای امروزی مشهود است: اینكه حتی فیزیك ریاضی نیز از حیطه علم كنار گذاشته شده و به نوعی فراموش شده است و ما دل خوش كردهایم به اینكه هر روزه موبایلهایی جدیدتر بسازیم كه فیالمثل چند كاركرد بیشتر دارند. بهعلاوه 80 درصد محتوای موبایلها و اینترنت نیز آشغالهای فرهنگی است؛ آشغالهایی كه در واقع سرمایهداری از طریق تكرار و فروششان خود را در سطح بالاتری بازتولید میكند. اینها بسیار واضح است. بنابراین این جمله بدیو كه از جانشینی هنر با فرهنگ، علم با تكنولوژی، سیاست با مدیریت و عشق با سكس در عصر سرمایهداری سخن میگوید، كاملا روشن و مبرهن است.
پس دانشگاه به عنوان یك وضعیت نیز فینفسه (چه در فضای ماقبل مدرن مذهبی و چه در فضای تجاریشدهی پست مدرنِ اینترنتی) نمیتواند ربط جوهری یا مستقیم با فرآیند حقیقت به عنوان یك امر كلی و رخداد بیسابقه در وضعیت داشته باشد.
ج- سوژههای حقیقت
حال باید بپردازیم به آخرین عنصرِ حقیقت كه همان سوژهی آن است. اینكه چگونه انسانهایی كه درگیر غرایز و روابط طبیعی و مناسبات اجتماعی و منافع شخصیِ خود هستند در معرض رخدادی قرار میگیرند كه موجب میشود از همه این تعلقها ببُرند و وارد فرآیند كلی و نامتناهیِ حقیقت شوند؛ حال چه در مواجهه با رخداد هنری یا علمی یا سیاسی. در بخشهای قبلی مثالهایی از حوزه هنر و علم آوردم.
حال به مثالی در حوزه سیاست بپردازیم كه به شكلی با تجربه انضمامی ما نیز ارتباط داشته باشد. رخداد انقلاب 57 یا دوم خرداد را در نظر بگیرید. نكته اساسی در اینجا برای درك سوژه شدن این است كه اگرچه وضعیت دانشجویی یا دانشگاه میتواند موجب شود دانشجویان زودتر و بیشتر از دیگران در معرض رخداد قرار بگیرند، ولی خودِ رخداد دوم خرداد و اثرات و پیامدهای آن نشان داد كه این رخداد یك امر كلی سراسری است. بدین معنا كه همه جامعه را در بر میگیرد. به طور ناگهانی از یك جا حادثهای رخ میدهد كه عواقب و پیامدهایاش گریبان همه افراد را میگیرد و هر كسی در هر جایی، داخل و بیرون دانشگاه، میتواند سوژه این رخداد شود. پس سوژه حقیقت شدن ربط مشخصی به دانشجو بودن ندارد. البته میتوان پیامدهای رخداد دوم خرداد را در شكل سیاسی شدن و دموكراتیزه شدن فضا دید كه چگونه عناصری از این رخداد تحتنام جامعه مدنی، قانونمداری، حقوق بشر و مهمتر از همه مشاركت سیاسیِ آزاد مردم، موجب میشود وضعیت و زبان وضعیت تغییر كند.
در اینجا اگر بخواهیم روی مفهوم سوژه شدن تاكید كنیم، اگرچه خود سوژهها هستند كه رخداد را مینامند، اما به طور موقت میتوانیم به سوژه به عنوان پیامد رخداد نگاه كنیم، هر چند در واقع رخداد را نمیتوان یك «علت» دانست. این كار به منظور تاكید كردن بر این حقیقت است كه آنچه در رخداد، به ویژه رخداد سیاسی، مهم است جابهجا كردن آدمها نیست: اینكه x یا y به عنوان رئیسجمهور انتخاب شود یا اینكه فلان گروه اكثریت مجلس را تشكیل دهند به هیچوجه جزء پیامدهای اساسی رخداد نیست. پیامد اصلی رخداد سوژه شدن افراد و شكاف درونی است كه در آنها ایجاد میشود، و همچنین تعهدشان نسبت به ادامه دادن این حقیقت و نامیدن آن، و نیز تغییر وضعیت از طریق همین نامیدن. در اینجا نه فقط افراد مهم نیستند بلكه حتی نهادها یا قواعد بازی هم اهمیتی ندارند؛ مسئله انتخابات یا به وجود آمدن نهادی مثل پارلمان یا تصویب چند قانون به هیچ وجه پیامد اصلی یك رخداد سیاسی نیست. كمااینكه اینگونه آثار و نتایج نهادی، مستقل از فرآیند وفاداری به رخداد اولیه و مستقل از كلیت تهی و شكاف وضعیت، به سرعت میتواند در وضعیت، تفاوتهای آن، سلسله مراتب نظام سلطه و قدرت ادغام شود. چه در دموكراسی نیمبند روسیه و ایرانِ موجود و چه در شكل عجیب و غریب آن در تركمنستان و قزاقستان و چه در دموكراسی لیبرال آمریكا، نهادها به سرعت در داخل وضعیت ادغام شده و به خصلتهای خاص آن از جمله منافع، اغراض و سلسله مراتب قدرت میچسبند. لذا از این نظر خنثی میشوند.
در آمریكا تا هزار سال دیگر مردم میتوانند مكرر یا به بوش رای بدهند یا به كری، كه هر دو در واقع همان سیستم را با مقداری دستكاری در جزئیات اجرا میكنند. هیچ انتخاب كاملاً نو، و هیچ گسستی از این وضعیت در دلِ مثلاً نهاد كنگره نهفته نیست. بیجهت نیست كه حتی در كشورهای دموكراتیك حدود 50درصد مردم در انتخابات شركت نمیكنند و نسبت بدان بیتفاوتاند. بنابراین آنچه واقعا برجا میماند، یا به عبارتی روحِ رخداد، همان سوژه شدن است. سوژه شدن هم در قالب تَرَكی درونی تجربه میشود: در قالب شكافی در درون فرد كه او را از موقعیت خاص، هویت خاص، علایق و نیازهای خویش جدا میكند و اجازه میدهد در یك فضای كلی همراه با دیگران مشاركت كند و فرآیند حقیقت را پی گیرد.
حال در شرایطی كه به دلایل مختلف دینامیزم رخداد متوقف میشود: به خاطر تناقضات درونی، سركوب و ارعاب بیرونی، فشار از بالا و... در نتیجه ما با نوعی غیرسیاسی شدن گسترده و بازگشت مردم به زندگیهای فردی و خصوصی و با فرهنگیشدن همه چیز مواجه میشویم، آنگاه در دل این فضا ایده پیشگامی یا رهبری به مثابهی خدشهای در سوژهی حقیقت بودن مطرح میشود كه غالباً یقهی فعالیتهای دانشجویی را میگیرد. بدینصورت كه دانشجویان به شكل طبیعی و جوهری نقش پیشگامی و رهبری را بر عهده دارند، یا قشری هستند كه رابطهشان با حقیقت نسبت به دیگران متفاوت است در نتیجه وظیفه بیشتری بر عهده دارند. فعالیتهای سیاسی قبل از انقلاب تا حدودی بر همین ایدهی پیشگامی قشری خاص استوار بود. آن فعالیتها بعضاً در سال 54 به شكل كامل از بیرون توسط شاه سركوب شد و از بین رفت. پس از انقلاب هم تحول وضعیت به سازمانها و شكلی از فعالیت سیاسی انجامید كه كاملاً استوار بر دوگانگیِ «رهبران اصلی و تودههای پیرو» بود و نتوانست به همین علت یك سیاست دموكراتیك را دنبال كند و رخداد انقلاب را تداوم بخشد.
این همان چیزی است كه باید نسبت بدان حساس بود: اینكه در دورههای ركود، ارعاب و غیرسیاسی شدن گسترده، تصور پیشگامیِ ذاتی به وجود نیاید. البته تردیدی نیست كه گروهها و اقشار مختلف در وضعیتهای مختلف میتوانند نقش پیشگامی یا رهبری را بازی كنند. برای مثال روحانیت شیعه در انقلاب 57 چنین نقشی را بازی كرد ولی این بدان معنا نیست كه روحانیت به شكل ذاتی و جوهری بایستی همواره رهبر یا پیشگام باشد. چنین چیزی در دل مفهوم حقیقت، از پیشدادهشده نیست. همچنان كه دانشجو لزوماً در همه شرایط پیشگام نیست. حتی طبقه كارگر نیز چنین ویژگیِ ذاتیای ندارد. هر چند در وضعیتهای خاص بر اساس منطق وضعیت فلان گروه یا بهمان حزب میتواند نقش پیشرو را بازی كند. بنابراین به لحاظ مفهوم سوژهشدن نیز رابطهای جوهری بین دانشگاه و حقیقت برقرار نیست. لطفا فرم زیر را پر کنید. فیلد های الزامی با ستاره مشخص شده اند.
ماخذ:ویژه نامه نوروز1387 روزنامه کارگزاران-صص 55-57