متين غفاريان
گذشته يك كشور بيگانه است، آنجا كارها را به شيوه ديگري انجام مي‌دهند. ل.پ.هارتلي،ميانجي

سال تحصيلي جديد(1386) در حال آغاز مي‌شود كه دوگانه آكادمي ـ سياست بيش از هر زمان ديگري در وضعيتي بحراني به سر مي‌برد. در دانشگاه تهران ـ اولين و نماد آكادمي مدرن در ايران ـ نه تنها حسين بشيريه و هادي سمتي در راهروهاي دانشكده حقوق و علوم سياسي سرگردانند، كه شيخ‌الرئيس عميد زنجاني هم بر كرسي خود ايمن نيست. اينجا و آنجا خبر از استعفاي او مي‌دهند و در لابه‌لاي سطور اين اخبار مي‌بايست كشمكشي اداري و سياسي را ديد كه ميان عدم تحمل اصول‌گرايي سنتي در رأس دانشگاه تهران و تلاش براي بقا در جريان است. آن دو استاد علوم سياسي و روابط بين‌الملل هم اگرچه در حكم‌شان بي‌انضباطي آكادميك دليل تعليق آمده است اما همگان در لابه‌لاي سطور حكم تصفيه‌اي سياسي را مي‌خوانند. اينگونه است در ميان ركود تشكل‌هاي علمي و سياسي دانشگاه‌هاي ايران، پس از گذشت دو دهه از انقلاب فرهنگي، اراده سياسي دامن كادر علمي دانشگاه‌ها را نيز گرفته است.

اما رابطه تنش‌آلود سياست قدرت و آكادمي امر تازه‌اي نيست چه دانشگاه خود موجوديت‌اش را وامدار اراده‌اي سياسي است. دانشگاه از الزامات و شايد مهمترين الزام مدرنيزاسيون در ايران بود و اين را بيش از هر چيز تاريخ آن گواهي مي‌كند. ايده تأسيس دانشگاه نخستين بار قريب به 200 سال پيش توسط اوژن بوده، بنيانگذار هيأت مبلغ ان مذهبي لازاريت فرانسه در ايران مطرح شد. بوره در نامه‌اي در سال 1209 به اداره مركزي در فرانسه هدف خود را تأسيس دانشگاهي در ايران دانست كه جوانان ايراني بتوانند در آن دانش‌هاي غربي را بياموزند (رضاشاه و شكل‌گيري ايران نوين، 194).

اما اين رويا تا صدسال بعد تحقق نيافت. اگرچه در سال 1297 جمعي از سرشناسان اهل فرهنگ طرحي براي تأسيس دانشگاهي به سبك فرانسوي ريختند اما طرح مسكوت ماند. دليل شايد مخالفت انگلستان بود كه با تأسيس نهاد به اين اهميت به سبك رقيب را خوش نداشت. اما خود انگلستان در سال 1307 طرحي مبني‌بر تأسيس يك «دانشگاه ايراني» را تسليم دولت ايران كرد. علت اين كار تصميم شركت نفت ايران و انگليس بود كه مي‌بايست به مناسبت بيست و پنجمين سالگرد تأسيس‌اش، دانشگاهي در ايران بسازد و آن را وقف كند. (همان، 195) اما اين طرح نيز مسكوت ماند تا رضاشاه راهي تركيه شود و از طرح دانشگاه كمال آتاتورك در حيرت بماند و دستور تبديل مؤسسات موجود آموزش عالي به يك دانشگاه ملي را صادر كند. (همان)

به اين ترتيب در همان آغاز دو مهر غربي بودن و دولتي بودن بر پيشاني دانشگاه ايراني خورد. اين استعاره‌هاي تاريخي چهار دهه بعد به كار روشنفكراني آمد كه بي‌تاب سنت از دست رفته شده بودند و به انتقاد از نظام آموزشي مدرن در ايران پرداختند. تأسيس و تداوم دانشگاه ايراني اما نه حاصل تلاش نيروهاي خارجي بود و نه ناشي از اراده شخص رضاشاه تركيه ديده، بلكه الزام مستقيم مدرنيزاسيون از بالا بود. از هنگامي كه آموزشي مدرن در برنامه اصلاحات دولتي قرار گرفت همواره تحصيلات متوسطه و عالي بر تحصيلات ابتدايي برتري داشتند. هنگامي كه تدين، وزير معارف در سال 1306 قصد داشت با ارائه طرحي به مجلس بخشي از كمبود بودجه براي گسترش آموزش ابتدايي را با گرفتن شهريه از دانشجويان دوران متوسطه جبران كنند، انتقاد شديد نمايندگان را برانگيخت.

بدين‌ترتيب درحالي كه سياست رسمي آموزش پهلوي اول آموزش دوره‌هاي پايه و مقدماتي و گسترش سواد آموزشي اعلام شده بود، مقاومت نخبگان وزنه را به نفع آموزش دوره عالي و متوسطه سنگين كرد. در اين راه البته الزامات گسترش بوروكراسي دولتي بيش از تلاش نخبگان مؤثر بود. اراده براي تأسيس نهادهاي آموزشي عالي قدرتمند بود چون ارتقاي آموزشي كادر دولت در اولويت اول قرار داشت. به همين‌خاطر بود كه رضاشاه به محض به قدرت رسيدن، در سال 1301 مدرسه‌اي براي آموزش كاركنان وزارت دادگستري و نيز دانشكده افسري براي آموزش نظاميان تأسيس كرد. يك دهه بعد وقتي رضاخان سنگ بناي دانشگاه تهران را در زمين‌هاي جلاليه مي‌گذاشت اولويت اول ساخت دانشكده مهندسي بود چرا كه وزارت راه نياز فوري به تعدادي مهندس داشت. (همان) اينگونه در حالي كه در انقلاب مشروطه كه جنبشي مدني بود، تأكيد بر تأسيس مدرسه مي‌رفت دغدغه دولت مدرن‌گرا تنها تأسيس دانشگاه بود. در طول تاريخ همانقدر كه مدرسه خصلت مدني داشت، دانشگاه ويژگي دولتي خود را حفظ كرد.

در دهه 40 بار ديگر دانشگاه و قدرت به يكديگر رسيدند. چند اتفاق در آغاز اين دهه با يكديگر تلاقي و اين دهه را به نقطه عطف براي دانشگاه ايراني بدل كردند. توسعه كمي مؤسسات آموزش عالي در اين دهه هم از حيث پذيرش دانشجو و هم از لحاظ جذب اساتيد با يك جهش مواجه شد به لحاظ كيفي نيز ترجمه آثار غربي و بازگشت استادان تحصيلكرده در فرنگ چنان انباشتي از سرمايه فرهنگي و علمي فراهم آورد كه منجربه پيدايش زباني فلسفي و جامعه‌شناسانه ـ از لحاظ علمي مورد قبول ـ شد (روشنفكران ايراني و غرب، 204) اما نكته تناقض‌آميز آن بود كه با تثبيت دانشگاه آنچه از دست رف سنت آكادميك بود. اگر تا آن زمان اساتيد برجسته كساني چون غلامحسين صديقي، يحيي مهدوي، علي‌اكبر سياسي، مجتبي مينوي و ـ بودند كه خود را مقيد به فعاليت آكادميك و متدهاي علمي (كه بيشتر خود را به شكل تحقيقات شرق‌شناسانه نشان مي‌داد) مي‌كردند، نسل بعدي بيان روشنفكرانه را برگزيد. به اين ترتيب زماني كه همچون جلال‌آل‌احمد موقعيتي هژمونيك در فضاي روشنفكري به دست آورد، ميان آكادمي و روشنفكري فضايي پرناشدني ايجاد شده بود. روشنفكري نه تنها حجره‌اي در كنار دانشگاه باز كرد كه به نقد دانشگاه هم پرداخت. و اين نقد بي‌شك خصيصه‌اي سياسي داشت. اين گونه بود كه در برابر دولت مدرن‌گراي پهلوي، روشنفكران در نقد آكادمي سوداي بازگشت به سنت را پروراندند.

آل‌احمد، سنتي كردن دانشگاه
آل‌احمد در نقد خود از روشنفكران ايراني و جدايي آنان از فضاي بومي به جدايي ميان نظام آموزشي مدرن و سنتي هم مي‌پردازد. آل‌احمد با مقايسه تكوين مدارس جديد در ايران و در غرب اين سؤال را مي‌پرسد كه چرا درحالي كه نظام آموزشي مدرن در اروپا با از دست رفتن بنياد مذهبي مدارس قديم از دل آنها بيرون آمد در ايران مدارسي چون دارالفنون در برابر سنت برپا شد: «چرا ما آمديم و از روز اول و در اوان دوره قاجار به جاي اينكه علوم جديد را وارد مدرسه‌هاي قديم كنيم، مدرسه‌هاي تازه‌اي سواي آنها براي علوم جديد ساختيم؟ و به اين طريق خط بطلان كشيديم بر تمام مؤسسات فرهنگي سنتي.» (در خدمت و خيانت روشنفكران، 45)

او به عصر طلايي تمدن ايراني ارجاع مي‌دهد كه دانشگاه جندي‌شاپور يا ربع رشيدي توامان تأسيساتي علمي و مذهبي بودند. به‌نظر مي‌رسد از اين جهت او بسيار وامدار فخرالدين شادمان باشد كه سال‌ها پيش بر تجربه نابودي مدارس سنتي تأسف خورده بود. به اين ترتيب بومي‌گرايي آل‌احمد پر كردن شكاف ميان نهادهاي مدرن و سنتي آموزشي را به مثابه يك آرزو و آرمان مطرح مي‌كند، درحالي كه به نقد سامانمند نهادهاي سنتي معرفت در ايران نمي‌پردازد. واقعيت آن است كه نقد نهاد آموزشي مدرن در ايران بخشي از نقد سياسي آل‌احمد بر فضاي فرهنگي دوران پهلوي است. از آنجا كه دانشگاه با اراده‌اي سياسي و دولتي ساخته شد، نقد آن به گونه‌اي نقد حاكميت سياسي نيز بود. (علي قيصري به درستي نشان مي‌دهد كه بسياري از نقدهاي ضدمدرن اساساً خصلت سياسي دارند. به‌طور مثال نگاه سياه به فضاي شهري در رمان‌هاي عامه‌پسند از اين نمونه است كه شهر را به عنوان دستاورد نظام سياسي جديد نقد مي‌كند ر ك روشنفكران ايران در قرن بيستم).

به اين ترتيب آل‌احمد موجي در فضاي روشنفكري ايران در نقد دستگاه آموزشي پديد آورد كه بسياري از روشنفكران بومي‌گرا با او همراه شدند. نقد متد علمي، به‌خصوص دانش شرق‌شناسي از سوي كساني چون حميد عنايت، سيدابوالحسن جليلي، جمشيد بهنام، محمدعلي اسلامي ندوشن و ... بسيار مورد توجه قرار گرفت. حتي كسي چون احسان نراقي كه با نهادهاي دولتي آموزشي همكاري داشت در اين راه هم‌صدا شد.

سروش: يك استثنا
سوداهاي بومي‌گرايانه روشنفكران دهه‌هاي 40 و 50 تنها پس از انقلاب به نتيجه‌اي عملي رسيد. انتقاد از غربزدگي دانشگاه‌ها به انقلاب فرهنگي منجر شد و سوداي يگانگي نهادهاي آموزيشش سنتي و مدرن خود را در شعار دولتي وحدت حوزه و دانشگاه بازيافت. با اين حال تجربه عملي بر تأملات نظري روشنفكرانه تأثير جدي گذاشت. عبدالكريم سروش اگرچه مدتي كارگزار انقلاب فرهنگي شد اما در تأملات نظري بعدي‌اش يكسره سوداي ادغام را كنار گذاشت. در نقد سروش كه همواره بر كارنانمه عملي او در انقلاب فرهنگي انگشت گذاشته مي‌شود، غالباً فراموش مي‌شود كه برخلاف اغلب روشنفكران ايراني، تنها روشنفكري است كه خصلت تماما مدرن دانشگاه را مي‌پذيرد.

سروش در خطابه‌اي تحت‌عنوان انتظارات دانشگاه از حوزه ـ كه به مناسبت وحدت حوزه و دانشگاه ايراد شده است ـ به تفاوت‌هاي اين دو، به مثابه نهادهاي آموزشي مي‌پردازد. به گمان او علوم ديني حوزوي عمومي مسبوق به ايمان ديني هستند كه مباني آنها قابل نقد نيست و اين در برابر دانشگاه قرار مي‌گيرد كه هيچ مبناي غيرقابل نقدي ندارد. (فربه‌‍تر از ايدئولوژي، 23) «اين دو نگرش متفاوت دانشگاهي و حوزوي كه فوق‌العاده مهم هستند اگر به خوبي درك و تحليل نشوند و اگر به درستي در جاي خود ننشينند مي‌توانند به راحتي افتراقي را پديد بياورند كه هيچ‌گاه پرشدني و درمان شدني نباشد. يعني هميشه طرفين مي‌توانند يكديگر را متهم كنند؛ اين آن را به جمود و ركود و ارتجاع و عدم پيشرفت و آن اين را به نسبيت‌گرايي و غرب‌زدگي و بي‌ايماني و امثال اينها؛ اتهاماتي كه در بدو انقلاب و قبل از انقلاب رايج بود و شنيده بوديم ... نگرش دانشگاهي را حوزوي برنمي‌تابد و نگرش حوزوي را دانشگاهي و اين برنتابيدن هم به حق است. يعني چنين نيست كه از خصومت يا از سر جهالت باشد. يك نگرش متناسب با يك رشته از علوم و تعليمات است و نگرش ديگر هم متناسب با يك رشته ديگر از دانش‌ها و تعليمات و هر كدام البته در جاي خود حق‌اند. اما اگر بخواهند جانشين يكديگر شوند يا بي‌قاعده و بدون تمهيد كافي به يكديگر بپيوندند و يكي شوند، البته نشدني است. نگوييد هر دو طايفه درس مي‌خوانند و بحث و تحقيق مي‌كنند، روح اين درس خواندن‌ها با هم متفاوت است. يكي مسبوق به ايمان و ملتزم به فهم است و ديگري غير مسبوق به ايمان و ملتزم به نقد.» (همان، 25و 26)

اينگونه است كه سروش بر تمايز معرفت‌شناختي دو نهاد سنتي و مدرن آموزش تأكيد مي‌كند و با ابراز معرفت‌شناسي نه تنها اراده سياسي سنتي كردن دانشگاه را خلع سلاح مي‌كند كه روياي ادغام اين دو را نيز براي هميشه تمام شده اعلام مي‌كند.

طباطبايي: دستگاه و تأمل در سنت
طباطبايي در سخنراني سال گذشته‌اش در دانشكده حقوق و علوم سياسي، صراحتاً پروژه دانشگاه ايراني را شكست خورده اعلام كرد. به گمان او وظيفه دانشگاه تأمل در تقدير تاريخي ايران است و به معناي ديگر «ايران» مسأله اصلي دانشگاه ايراني است. به اين ترتيب طباطبايي را بايد نماد رستاخيز دوباره دغدغه سنت و دانشگاه دانست. گرچه اشارت مستقيم به دانشگاه در آثار او بسيار اندك است اما در عوض او بحث از نظام‌هاي دانش مي‌كند. هنگامي كه طباطبايي به مقايسه تجدد اروپايي و ايراني مي‌پردازد كه در اولي انديشه تجدد با مناقشه متاخرين بر قدما آغاز شد درحالي كه در دومي تجددخواهي از پيامدهاي بي‌اعتنايي متأخران به قدما بود و نه تأملي در بنيادهاي انديشه سنتي (مكتب تبريز، 43).

گويي ايده‌هاي آل‌احمد به زباني ديگر بيان مي‌شود با اين حال طباطبايي را نمي‌توان سنت‌گرا يا حتي بومي‌گرا تلقي كرد. طباطبايي اگرچه معتقد است دانشگاه ايراني مي‌‍بايست در سنت تأمل كند اما بيش از هر روشنفكر ديگري به محدوديت‌هاي سنت آگاه است. او كسي است كه بارها از تصلب سنت سخن گفته؛ تصلبي كه با امكانات خود سنت برطرف شدني نيست و تنها از موضعي مدرن امكان نقد سنت فراهم مي‌آيد. بنابراين او نه خواستار سنتي شدن نظام توليد دانش مدرن است كه معتقد است تنها زماني اين نظام دانش قادر به توليد خواهد بود كه سنت را موضوع تأمل خود قرار دهد.

اباذري: سنت دانشگاهي
از ديگر كساني كه ضمن رد سنتي شدن دانشگاه از نوعي سنت دفاع مي‌كنند يوسف اباذري است. بي‌شك او سر سازگاري با ادغام نهادها و روش‌هاي سنتي و مدرن توليد دانش را ندارد. زماني در نشست سالانه انجمن جامعه‌شناسي ايران، هنگامي كه سخن از جامعه‌شناسي اسلامي رفت او با قاطعيت بر تمايز گفتمان‌هاي كلام و علوم‌اجتماعي مدرن تأكيد كرد. اباذري در آنجا اشاره كرد كه سنت جامعه‌شناسي در چند كشور وجود دارد و ما هم مانند ساير كشورها مي‌بايست از آنها پيروي كنيم.

با اين حال چنانچه از همين جمله او پيداست، دريافت او از علم بسيار سنت‌مدار است. براي اباذري علم، چيزي جز سنت‌هاي علمي نيست. جامعه‌شناسي چيزي جز سنت تفهمي و سنت انتقادي و ... نيست. به گمان اباذري سنت علمي با وجود اجتماعي دانشمندان معنا مي‌يابد و به اين معنا سنت علمي با وجود اجتماعي دانشمندان معنا مي‌يابد و به اين معنا سنت علمي چيزي جز قرارداد ميان دانشمندان يك علم نيست. به گمان او هر نظريه يا متد جديد تنها درصورتي مشروعيت علمي مي‌يابد كه مورد تأييد اجتماع علمي قرار گيرد. از اين جهت او از پروژه‌هاي علمي صحبت مي‌كند كه نظريه و روش خاص خود را دارند و فرآيند توليد و پيشرفت علم چيزي نيست جز نقد و بررسي اين پروژه‌هاي علمي از سوي ديگر پروژه‌ها.

بر همين مبنا يكي از نقدهاي اباذري بر آكادمي ايراني فقدان سنت‌هاي علمي بوده است كه در چارچوب آن پروژه‌هاي علمي خاصي انجام و نقد شود. دغدغه تلفيق كه گريبانگير اساتيد ايراني شده است چيزي نيست مگر كلاژي از سنت‌هاي علمي مختلف كه در نهايت نه تنها امكان نتيجه‌گيري را سلب مي‌كند كه نقد آنها را نيز ممتنع مي‌كند.

ماخذ:هفته نامه خبری-تحلیلی شهروند امروز-شماره پیاپی 48-49 -مهر 86- صص 63-62