فاصله از زمين تا آسمان
حسین سلیمی
تفاوتهاي مختلفي از وجوه متعددي در مقايسه كشورهاي در حال توسعه با كشورهاي پيشرفته و توسعهيافته وجود دارد. اما در اين فرصت براي يافتن اين تفاوتها مهمترین وجه آن را در نظر گرفتيم كه تفاوت در نظامهاي آموزشي اين كشورهاست كه بيترديد ميتوان گفت يكي از عمده دلايل فاصله كشورهايي همچون ايران از كشورهاي پيشرفته همين تفاوتها و نارساييها در نظام آموزشي ماست كه در جامعه نيز منشااثر بوده و همان نقايص به نحوي ديگر خود را در كل كشور نشان ميدهد. براي تحديد بحث و مشخصتر شدن موضوع سعي ميشود تنها علوم انساني و راهها و شيوههاي تدريس آن در اين مقايسه مورد توجه قرار گيرد. ساير علوم و تخصصها همچون علوم فني، مهندسي، پزشكي يا تجربي نيز در اين مقايسه ميتوانند مورد بررسي قرار گيرند، اما تفاوتهايي نيز مطرح است كه شايسته است مقايسهها در دو حوزه يكسان صورت گيرد. به عبارتي تفاوتها و ا ختلافاتي كه در ذيل ميآيد حاصل مقايسه فارغالتحصيلان علوم انساني در ايران و كشورهاي توسعهيافته است:
1- دلايل متعددي را ميتوان برشمرد كه موجب شده است فارغالتحصيلان علوم انساني در كشورهاي پيشرفته و توسعهيافته قوت و قدرت بيشتري در اين حوزه و تخصص پيدا كنند، اما مهمترين وجه, تفاوت كاربردي بودن درسها و اطلاعاتي است كه دانشجويان آن كشورها هنگام تحصيل دريافت ميكنند. جالب است در مطالعاتي كه انجامشده مسجل شده است، حيطه دانش و گسترش درس ها و حجم اطلاعاتي كه دانشجويان ايراني دريافت ميكنند به مراتب بيشتر از دانشجويان اروپايي و امريكايي است. اما به طرز ناباورانه ای فارغالتحصيلان آنها براي جامعهشان كارآمدتر هستند كه مهمترين دليل اين اتفاق همان هدفمندي نظام آموزشي آنها است. دانشجويان ايراني در حوزه علوم انساني از مباحث مختلف و متعددي واحد ميگذرانند از فلسفه سياسي گرفته تا مباحثي از اقتصاد و اجتماع اما زمينههايي فراهم نميشود تا آنها بتوانند اين حجم از اطلاعات را با توجه به مسائل اجتماعي و واقعيات داخلي جامعه منطبق سازند، به عبارتي اطلاعات و دادههايشان جنبه كاربردي در جامعه پيدا نميكند.
2- از ديگر تفاوتهايي كه در اين بخش قابل بررسي است، احاطه كامل فارغالتحصيلان دانشگاههاي كشورهاي پيشرفته به زبانهاي مختلف خصوصاً زبان انگليسي است در حالي كه دانشجويان و فارغالتحصيلان ما كمتر از اين توانايي بهره دارند. به همين دليل آنها نميتوانند از بسياري منابع دست اول استفاده كنند يا حتي به دليل ضعف مشهود در اين زمينه به نوعي دچار انزواي علمي در سطح بينالمللي ميشوند و قادر به شركت در كنفرانسها و مجامع بينالمللي و ارائه مقاله به اين نوع نشستها نيستند.
3- رابطه نظام سياسي و اجتماعي و نظام علمي و آموزشي در كشورهاي توسعهيافته رابطه معناداري است. دانشجويان هر آنچه ياد بگيرند با رويكرد حل مشكلات جامعهشان است. دانشجويان در اين كشورها دانش و تخصص مورد نظر را به گونها? فراميگيرند كه مشكلي از مشكلات كشورشان را برطرف يا راهحلي براي آن ارائه كنند در حالي كه اين رابطه در كشور ما تعريف نشده است. فارغالتحصيلان كشور ما همچون دايرهالمعارفي هستند كه نكات فراواني را ميدانند بدون آنكه بدانند اين اطلاعات كجا و كي قرار است به كار آيد به همين دليل است كه آنها بلافاصله بعد از فراغت از تحصيل بخش عمده ا? از اطلاعات فراگرفته را فراموش ميكنند و هيچگاه آن را به كار نميبرند.
4- مسئله علوم بين رشتهای از جمله مسائلي است كه در ايران بسيار مورد غفلت قرار گرفته است در حالي كه همين موضوع در دانشگاههاي كشورهاي پيشرفته بسيار مورد توجه استادان و دانشجويان قرار ميگيرد. تحصيلات بين رشتهای از جمله مسائل رايج و مرسومي است كه فارغالتحصيلان اين رشتهها ميتوانند به واسطه احاطه كامل در يك يا چند رشته برخي علوم و تركيب آنها در حل بسياري از مشكلات جامعه كه خود تركيبي از مشكلات مختلف است مفيد و موثر واقع شوند. بهطور مثال دانشجويي با اختيار خود، آزادانه و خلاقانه اقتصاد را با رياضيات و برنامهريزي اجتماعي تركيب ميكند و از نتيجه آن به دستاوردهاي علمي قابل توجهي ميرسد كه بعضاً مشكلات پيچيدهای را برطرف كرده و توانسته است برنامه ای مدون و اجرايي براي بنگاههاي اقتصادي ارائه كند. دانشجويان در اين حوزه كاملاً آزادند تا علوم مورد نظر را با استادان مختلف در هر تخصصي انتخاب كرده و در نهايت مدركي كه دريافت ميكنند نيز نشان دهنده تخصص آنها در برخي شاخههاي علوم مختلف است لذا توجه به علوم بين رشته ا? در حوزه علوم انساني و گسترش آن ميتواند فارغالتحصيلان ما را قويتر و غنيتر سازد، اما متاسفانه ما در دانشكدههاي علوم انساني غالب دانشگاههاي ايران، شاهد خطبنديها و مرزهاي شديد بين علوم هستيم كه هيچگاه فرصت ارتباط بين تخصصهاي مختلف به وجود نميآيد, اين در حالي است كه در غرب حتي مرزهاي علوم انساني و علوم تجربي نيز كمرنگ شده است و هركدام با رويكردي مشخص به كمك ديگري ميرود.
5- فقدان فشار بر دانشجويان و گسترش خلاقيت آنها در كشورهاي پيشرفته از ديگر اختلافات بارز ما و آنهاست. عدم نبود در محيط درسي و فاصله گرفتن از شيوههاي حفظ كردن صرف و جزوهبرداري براي ياد گرفتن و آموزش، فارغالتحصيلان دانشگاههاي غربي را بيش از پيش توانا ساخته است. ورود حجم عظيمي از اطلاعات كه طبيعي است در ذهن دانشجويان باقي نميماند در كشورهاي پيشرفته منسوخ شده است. آنها ذهن دانشجويان را آزاد و رها ميگذارند تا زمينه خلاقيت آنان مهيا شود و با علاقه خود واحدهايي را انتخاب كنند كه تواناييهايشان شكوفا شود و در عين آنكه براي جامعه نيز مفيد باشند و گرهي از گرههاي جامعه بگشايند.
6- بارزترين تفاوت درباره علوم انساني در دانشگاههاي جوامع توسعهيافته با جوامع در حال توسعه، ارتباط فارغالتحصيلان با نظام اجتماعي، اقتصادي و سياسي است. همانطور كه اشاره شد در كشورهاي پيشرفته فارغالتحصيلان ميتوانند به موجب تخصص و تواناييشان جذب مراكز و نهادهاي مرتبط شوند در حالي كه در ايران فارغالتحصيلان خصوصاً فارغالتحصيلان علوم انساني، كمتر اين شانس را دارند تا بتوانند وارد فعاليتهاي اجتماعي مربوط به تخصص و تواناييشان شوند. همين موضوع خود معضلات فراواني را به وجود ميآورد كه يكي از آنها ميتواند سياسي شدن دانشجويان باشد. سياسي شدن در اينجا به معناي سرخوردگي و نااميدي از فعاليت هدفمند مرتبط با تخصص است. دانشجويان علوم انساني يا حتي علوم فني و مهندسي به دليل روشن نبودن آينده كاري متناسب با تخصصشان، رو به فعاليتهاي سياسي ميآورند تا بلكه از آن طريق بتوانند ره به جايي ببرند, از اين روست كه در بسياري از موارد دانشجويان درگير باندبازيهاي روزمره ساير قدرتها ميشوند. البته در اين بخش لازم است تفكيكي صورت گيرد تا مفهوم سياسي شدن دانشجو و دانشگاه روشن و برخي سوءتفاهمات برطرف شود.
اگر سياست به معنايي باشد كه مطرح شد و صرفاً مبارزه براي گرفتن قدرت و حكومت معنا شود سياسي بودن دانشگاه نهتنها سودي ندارد كه ميتواند منشا برخي آفات شود, اما اگر سياست را كليه رفتارها و كردارهايي بدانيم كه به نوعي به قدرت مربوط است آنگاه سياسي بودن دانشجو و دانشگاه وجهي ديگر مييابد. تعريف نخست از سياست با دانشگاه چندان ارتباطي ندارد چرا كه احزاب و گروههاي سياسي نيز همين نقش را ايفا ميكنند. آنها نيز با سياستورزي سعي در كسب قدرت دارند اما سياست در نگاه دوم ارتباط وثيقي با دانشگاه و دانشجو دارد. در اين صورت سياست از دانشگاه جدا نميشود چرا كه شكلگيري قدرت فرايندي است كه تمام عرصههاي اجتماعي از جمله دانشگاه را دربرميگيرد. علاوه بر آنكه خيلي از متفكران معتقدند اساساً قدرت همان عرصه دانايي و علم و دانش است و چيزي نيست جز صورتبنديهاي ذهني و دانشهاي موجود در جامعه يعني صورتبنديهاي دانايي است كه قواعد و نظام جامعه را ميسازد. در اين شرايط دانشگاه هرچند ظاهر غيرسياسي هم داشته باشد باز يكي از بدنههاي اصلي حوزه سياست تعريف ميشود لذا رابطه سياست با دانشگاه بازميگردد به مراد و معناي ما از سياست. در شرايط فعلي بعضاً سياست در دانشگاهها به معناي اول تعبير ميشود و برخي معتقدند دانشجو بايد همراه با احزاب له يا عليه قدرت موضعگيري كند و همگام با گروههاي سياسي در پي كسب قدرت باشد.
اين نگاه در كشورهاي توسعهنيافته به دليل شرايط و مقتضيات آنها نگاه غالب است زيرا در جامعها? كه احزاب و گروههاي سياسي درون جامعه پايگاه مشخصي ندارند و زمينه لازم براي فعاليت آنها مهيا نميشود، دانشگاه بايد جور همه آنها را بكشد. طبيعي است در اين شرايط دانشگاهها ميتوانند فارغ از فشارهاي سياسي كه بر احزاب است فعاليت سياسي داشته باشند و به عنوان مهمترين پايگاه طبقه متوسط كه محل اجتماع نخبگان جوان است ايفاي نقش كند. در ايران نيز كموبيش فعاليت سياسي دانشجويان به همين ترتيب است. آنها طبق غالب نظرسنجيها جزء گروههاي مرجع هستند و مورد اعتماد مردم به لحاظ سياسي و اجتماعي، از اين روست كه دانشگاه در ايران به نهادي سياسي تبديل ميشود.
ولي اين وضعيت در دانشگاههاي كشورهاي پيشرفته متفاوت است؛ اگر فعاليت سياسي در دانشگاههاي آنجا صورت ميگيرد در واقع نوعي كار تخصصي و آكادميك دانشجويان علوم انساني است ولي در ايران دانشجويان فني و پزشكي نيز در سياست نقش دارند اما نه به عنوان يك علم يا تخصص, بنابراين, بسياري از فعاليتهاي سياسي دانشجويان در كشورهاي توسعه نيافته ريشه در فقدان نهادهاي رسمي و آزاد همچون احزاب يا مطبوعات دارد.
بيشك اين نوع ورود دانشجويان به سياست آسيبهايي را به همراه دارد كه مهمترين وجه آن استفاده ابزاري از دانشجو و نهاد دانشگاه است، هرچند من دانشگاه را صرفاً نهادي ابزارگونه براي حل مشكلات اقتصادي و تكنولوژيك هم نميدانم. ما بايد براي دانشگاه جايگاه رفيعتري قائل باشيم. دانشگاه صرفاً وظيفه توليد سلولهاي بنيادين يا انرژي هستهای يا اكتشافات پزشكي ندارد. دانشگاه قطعاً كاركردهاي سياسي نيز دارد. نگاه علمي محض به دانشگاه نگاه ناصوابي است از اين رو برخي حتي با نگاهي سياسي دانشجويان را مورد تقدير قرار ميدهند كه تمام وقت و توجهشان صرف ارتقاي توانمندي تكنيكي و پيشرفت تكنولوژيك است گرچه برخي از دانشجويان چنين علايقي دارند اما نبايد از تمام دانشجويان چنين توقعي داشت زيرا دانشجو در عين تحصيل در تخصص خود به واسطه موقعيتي كه دارد بايد خالق ارزشها و فعال در مسائل كلان جامعه باشد. دانشگاه در ايران ميتواند منزلت اجتماعي از دست رفته را بازگرداند علاوه بر اينكه شرايطي به وجود آمده است كه جامعه ما فاقد بسياري از نهادهاي مدني و اجتماعي است و دقيقاً در همين شرايط است كه دانشگاههاي ما غير از توليدات علمي و تكنيكي بايد اين خلأ را نيز پر كنند. آيا دانشگاه در اين شرايط گريزي از اين واقعيت دارد؟ بالاخره بخش عمدهای از طبقه متوسط جوان و فرهيخته ما كه ميتواند منشا بسياري از تغيير و تحولات باشد در دانشگاه مستقر است و چارهيي جز فعاليت و حركت او براي شادابي و نشاط جامعه وجود ندارد ضمن آنكه نبايد فراموش كنيم علم تنها علوم فني مهندسي - پزشكي يا تجربي نيست. اقتصاد، سياست، مديريت، حقوق و فلسفه نيز جزء مهمي از علوم است و محصلان آن نيز نيمي از جمعيت دانشگاهي ما را تشكيل ميدهند. در اين علوم نيز توجهات جدي به سياست مطرح است و نميتوان به دانشجويان اين تخصصها توصيه كرد به وضعيت سياسي و اجتماعي خود بيتوجه و صرفاً خواننده و مجري خطوطي باشند كه از بالا ديكته شده است و توقع داشت دانشجويان تنها رنگ و لعابي تئوريك براي آنها ايجاد كنند. اظهارنظر كردن راجع به مسائل روز سياسي و اجتماعي بخشي از فعاليتهاي علمي اين نوع دانشجويان است, از اين روست كه در يك جمعبندي از اين بخش معتقدم اگر كار سياسي, ورود در باندهاي قدرت است سياسي بودن دانشگاه آفتي است كشنده براي خود دانشگاه, اما اگر سياست به معناي ناظر بر تصميمات قدرت بودن و مشاركت فعالانه است سياسي بودن دانشگاه نهتنها لازم است بلكه گريزي از آن نيست.
*ماخذ:ماهنامه صنعت و توسعه-سال دوم ، شماره بيست و يکم ، مهر 1387