شورش پسران بر پدران
محمد قوچانی
از این دو نفر کدام نام را میشناسید: مارشال دوگل یا کوهن بندیت؟
بدون شک نام دوگل نام آشنایی است؛ اما کوهن بندیت کیست؟
کوهن بندیت، رهبر جوان انقلاب ۱۹۶۸ دانشجویان فرانسه علیه ژنرال دوگل بود. «کوهن بندیت فرزند یک وکیل یهودی آلمانی بود که در زمان رایش سوم (عصر هیتلر) به سال ۱۹۳۳ به فرانسه گریخت و در فرانسه به دانشگاه رفت و رهبر گروه دانشجویان آنارشیست شد و در مه ۱۹۶۸ هنگامی که در برابر دوربین تلویزیون فرانسه پلیس این کشور را تقبیح کرد، به یک اسطوره تبدیل شد. رهبر کمونیستهای فرانسه یعنی ژرژ مارشه که از دانشجویان دل خوشی نداشت، کوهن بندیت را با عنوان یهودی آلمانی سرزنش کرد. روز بعد دانشجویان به خیابانها ریختند و فریاد برآوردند ما همه یهودی آلمانی هستیم.» (چنگیز پهلوان: مجله اندیشه جامعه، ش۱۴، دی۷۹)
کوهن بندیت گرچه نام آشنایی نیست؛ اما تیپ آشنایی است. چه بسیار دانشجویانی که نام او را نشنیدهاند یا نشان او را ندیدهاند اما بندیت را میشناسند و به او تشبه میجویند و او را الگوی خود میدانند و خویش را شبیه او میسازند: شورشگر و پرسشگر. پسری که علیه پدران خویش میشورد. دانشجویی که ژنرالها را به نبرد میخواند. جوانی که پیران را به تاریخ میسپارد. منتقدی ابدی که حاکمان را نقد بلکه نفی میکند و اینها همان تعریف جنبش دانشجویی است. اگر فرض کنیم که دانشگاه زادگاه مدرنیته است و اگر گمان کنیم نسل اول ایدئولوژیهای مدرن (لیبرالیسم و سکولاریسم و اومانیسم) در دانشگاه زاده شدهاند، جنبش دانشجویی هم فرزند این خانه است و زاییده نسل دوم ایدئولوژیهای مدرن (سوسیالیسم و مارکسیسم و آنارشیسم). جنبش دانشجویی در ذات خود جنبشی چپ است. چپ علیه وضع موجود که نه فقط سنت که مدرنیته لیبرال است. اگر «دانشگاه مدرن» سنتهایی چون اشرافیت و مذهب را نقد میکرد «جنبش دانشجویی» سرمایهداری و حکومت نمایندگی را نقد میکند و این نقد به ویژه در عصر جنگ سرد مهمترین هویت جنبش دانشجویی بود. آن زمان که سرمایهداری غرب به هوش آمده بود و با تاسیس جمهوریهای شورایی در شرق جهان متوجه بحران جنبشهای کارگری شده بود و با طراحی نظام تامین اجتماعی سعی میکرد کارگران اروپای غربی و آمریکای شمالی را بخرد و جنبشهای کارگری را اخته کند و متفکران مارکسیست را به تجدیدنظر در مبانی کارگری مارکسیسم وادار کند، فیلسوفان و نظریهپردازانی چون هربرت مارکوزه به هوش آمدند و در گوش دانشجویان خواندند که «امروز جنبش دانشجویی نقش محلل و هموارکننده راه جنبش انقلابی را دارد.» (انقلاب یا اصلاح، ص۳۰) همین تاویلهای مارکسیستی بود که در سال ۱۹۶۸ دانشجویان اروپا را برانگیخت که وظیفه فروگذار شده توسط کارگران را که به جزئی از بورژوازی تبدیل شده بودند برعهده گیرند و نسل تازهای از کمونیستها را ایجاد کنند. آنان هدف خود را به درستی انتخاب کرده بودند: محافظهکار پیری که ژنرال هم بود و جمهوری فرانسه را پادشاهی انتخابی مینامید. نمادها همه درست بودند: پیری، محافظهکاری، نظامیگری، سلطنتطلبی و از همه مهمتر؛ پدرسالاری. مطالبات هم روشن بود: جوانی، انقلابیگری، صلحخواهی، جمهوریخواهی و سرانجام: جوانسالاری. تصویری تراژیک از این مطالبات را برناردو برتولوچی در فیلم «رویاییها» نشان داده است: اوج عصیانگری حتی علیه مناسبات اخلاقی و روابط خانوادگی. نبرد با سنت تا درون خانواده و روابط جنسی و خلق انساننو که هم با سنت میجنگد و هم با سنت جدید (مدرنیته).
جنبش دانشجویی در چنین فضایی به ایران هم رسید. همانگونه که دانشگاه مدرن محصولی وارداتی به حساب میآمد، جنبش دانشجویی نیز برای ایرانیان یک کالای جذاب خارجی بود. به دشواری میتوان گفت پیدایش جنبش دانشجویی ایران نتیجه منطقی دانشگاه مدرن در ایران بود چرا که انقلابیترین دانشجویان ایران کسانی بودند که دانشگاههای غرب را دیده بودند و از این جهت بیش از آنکه از درون مناسبات دانشگاهی ایران برخیزند ترجمه مناسبات خارجی و همتایان جهانی خویش بودند. تقلید این مناسبات تا جایی پیش رفته بود که مطالبات جنبش دانشجویی ایران- که کشوری ماقبل سرمایهداری و بورژوازی بود- با مطالبات جنبش دانشجویی فرانسه- که در گذار از سرمایهداری و بورژوازی به نقد و نفی آن رسیده بود- تفاوتی نداشت. اولین جرقه در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ زده شد. هر سه شهید ۱۶ آذر گرایشهایی چپ و چپ- ملی داشتند و به پای آمریکایی قربانی شدند که مظهر راست و راست جهانی محسوب میشد.
در سالهای بعد گردش به چپ دانشجویان و صورتبندی جنبش دانشجویی کامل شد. حادثه اول بهمن ۱۳۴۰ و ورود نظامیان به دانشگاه جنبش را در وضعیت انقلابی/چریکی قرار داد. در عین حال به دلیل شرایط خاص ایران همزمان دو شاخه چپگرا و اسلامگرا در جنبش دانشجویی ایران شکل گرفت و از دل همین دو گرایش یا از ادغام آنها سازمانهای سیاسی و شبهنظامی مانند فداییان و مجاهدین شکل گرفتند که مصداق شورش پسران در برابر پدران بودند. جوانان چپگرا، حزب توده و جبهه ملی را به سبب اهمال، ضعف، سستی و مماشات در برابر حکومت تحقیر میکردند. شاید اگر مصدق در قدرت مانده بود واقعا به دوگل ایران تبدیل میشد که پیری بود محافظهکار و مخالف تغییرات سریع، همچنانکه جوانان مجاهدین خلق (اولیه) از بازرگان به همین سبب عبور کردند و او را که پدر انجمنهای اسلامی دانشجویان بود واگذاشتند و مبارزه مسلحانه را جانشین مبارزه قانونی کردند. نبرد پدران و پسران با پیروزی انقلاب اسلامی ایران هم پایان نیافت. دمی این پدر پیر (بازرگان) را چریک پیر خواندند که هم ستایش بود و هم نکوهش. ستایش بود که بازرگان هم «چریک» خوانده میشد و به این افتخار (!؟) نائل میآمد و نکوهش بود که بازرگان «پیر» بود و به کار چریکان جوان نمیآمد. سرانجام فرزندان همان پدر، افرادی که از درون انجمنهای اسلامی دانشجویان روئیده بودند و با آموزههای بازرگان و البته شریعتی «اسلامگرا» شده بودند بر او شوریدند و چنان کردند که در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ با هجوم به سفارت ایالات متحده آمریکا ناقوس مرگ پدران و سقوط دولت موقت را به صدا درآوردند. چندی پدران و پسران به طعنه و کنایه روزگار گذراندند و یکدیگر را با لقبهای ناروا خواندند. در جنبش دانشجویی ۱۹۶۸ فرانسه دانشجویان اروپایی به جای آنکه چهرههای ملی خویش را پاس دارند و از شارلمانی و ناپلئون و دوگل یاد کنند، یاد و نام و عکس مائو و چهگوارا و لنین را گرامی میداشتند. در ایران نیز به یکباره نمادهای دانشجویان دگرگون شد و آنان نه فقط از مصدق و بازرگان که از فاطمی و شریعتی هم عبور کردند و دل به بزرگانی مانند امام خمینی و آیتالله مطهری دادند که در نقد وضع موجود راسختر و اصولیتر از روشنفکران دینی و ملی بودند.
انجمنهای اسلامی دانشجویان به عنوان جناح اکثریت جنبش دانشجویی ایران در دهه ۶۰ برخلاف دیگر همتایان خود در جهان به قدرت رسیدند و از مقام منتقدان ابدی حکومت به جزئی از حاکمیت تبدیل شدند و این اتفاق در واقع مشابه اقدامی بود که در جریان انقلاب فرهنگی چین رخ داد و در آن مائو از نسل جوان علیه بورکراسی وقت حزب کمونیست چین استفاده کرد و از بالای سر نسل خود با نسل جدید رابطه برقرار کرد و انقلابی در انقلاب انجام داد همچنان که انقلاب دوم را در ایران نامی برازنده تسخیر سفارت آمریکا در تهران دانستهاند. بدینترتیب جنبش دانشجویی ایران از سال ۱۳۵۸ تا یک دهه بعد از مقام نهضت به موقعیت نظام تغییر کرد و به جزئی مهم از نظم و نظام موجود تبدیل شد که خاصیت ضدنظم بودن را از آن میزدود. مهمترین فرآیند این تحول پس از واقعه ۱۳ آبان انقلاب فرهنگی بود که در اتفاقی شگرف یک جناح از جنبش دانشجویی جناحهای دیگر را حذف کرد و خود به جناح حاکم دانشگاه علیه دانشجویان و استادان تبدیل شد. با وجود این جناح دانشجویی در درون جمهوری اسلامی همچنان جناحی شورشی و انقلابی باقی ماند. رقیب تازه آن محافظهکاران درون حکومت بود که در مقابل جوانگرایی دانشجویان میایستادند و مدافع روحانیسالاری، پیرسالاری و پدرسالاری بودند. اوج این تقابل در جریان انتخابات دومین دوره مجلس شورای اسلامی رخ داد که در آغاز آن پیران محافظهکار قصد داشتند جوانان انقلابی را به تقلید سیاسی از خویش بخوانند و دانشجویان توانستند با جلب نظر امام خمینی در نفی تقلید سیاسی و بیان این جمله متهورانه که انحصار سیاستورزی به روحانیت توطئهای بدتر از توطئه جدایی دین از سیاست است برای خویش مشروعیت دینی ایجاد کنند و در پایان کار دفتر تحکیم وحدت به عنوان ارگان سیاسی دانشجویان جوان از ائتلاف حاکم منشعب شد و زمینه انشعابات سیاسی بعدی در حاکمیت را فراهم آورد.مقاله و مقالات
جنبش دانشجویی ایران در دهه ۶۰ به عنوان تنها جنبشی که به قدرت رسیده بود به سرعت رفتارهایی فراتر از یک حزب سیاسی از خود نشان داد. عناصر کلیدی این جنبش وارد نهادهای امنیتی و قضایی شدند و از موضع رادیکالیسم چپ در برابر نهادهای اقتصادی و اجتماعی قرار گرفتند. جنبشی که پرچمدار آزادی بود امنیت را بر آن ترجیح داد. در درون دانشگاهها نیز انجمنهای اسلامی به عنوان تنها نهادهای دانشجویی تعریف شدند و حتی در برابر شکلگیری انجمنهای دانشجویی اسلامی دیگر بهخصوص انجمنهای محافظهکار مقاومت میکردند و خود را نوعی پارلمان دانشجویی با اکثریت تثبیت شده چپ و رادیکال میدانستند که حاضر به انشعاب اقلیت نبودند؛ کاری که خود در گذشته انجام داده بودند و از تکرار آن نگران بودند. این دوره اما در سال ۱۳۶۸ پایان یافت. با تغییر جهان، فروپاشی اتحاد شوروی و گردش به راست در ایران دولتی به قدرت رسید که خود را محتاج دانشجویان نمیدانست. رهبران این دولت تکنوکراتهایی بودند که با دانشجویان مرزبندی داشتند. جناح دانشجویی حاکمیت وقت با هرگونه آزادسازی اقتصادی (سرمایهداری) مخالف بود و دولت جدید قصد آزادسازی اقتصادی داشت. دانشجویان با همین منطق سالها قبل با بسط و توسعه دانشگاه آزاد اسلامی مخالف بودند و هرگونه خصوصیسازی آموزش عالی را رد میکردند و در مقابل آن تجمع و تحصن میکردند، اما دولت جدید مدافع دانشگاه آزاد اسلامی و خصوصیسازی آموزش عالی بود. دولت جدید در آغاز وزیری را برای آموزش عالی برگزید که دور از رای و نظر دفتر تحکیم وحدت نباشد اما با کاهش نفوذ این دفتر در حکومت بهخصوص قوه مقننه و قوه قضائیه و وزارت اطلاعات، وزیر بعدی کاملا در جهت عکس نظر دفتر تحکیم وحدت انتخاب شد تا پیش از این هر وزیری که برای آموزش عالی ایران از سال ۱۳۶۰ بدینسو انتخاب شده بود یا مطابق میل دفتر تحکیم وحدت بود یا در اثر مخالفت این دفتر از قدرت خارج شده بود. از سویدیگر با جلوگیری یا محدود ساختن میتینگ سالانه دفتر تحکیم وحدت در۱۳ آبان و تبدیل آن به مراسمی دولتی، جناح دانشجویی حاکمیت به نهادی کماثر در قدرت تبدیل شد. میتینگ سالانه ۱۳ آبان پس از انقلاب اسلامی جایگزین پاسداشت روز ۱۶ آذر شده بود که تغییر گفتمان ایدئولوژیک جنبش دانشجویی از جناحی چپگرا به جناحی اسلامگرا را نشان میداد. این نماد از دهه ۷۰ توسط حکومت مصادره و سرانجام کمرنگ شد. همه این شرایط سبب شد دانشجویان که در دهه ۶۰ از جنبش به جناح تبدیل شده بودند بار دیگر به جنبش تبدیل شوند و در برابر دولت قرار گیرند. این بار هدفگیری آنها نه به سوی محافظهکاران که جانب تکنوکراتها بود. بدین ترتیب در مراسم ۱۳ آبان از دانشگاه به سوی سفارت آمریکا حرکت میکردند و در راه مقابل ساختمان بانک مرکزی علیه سیاست تعدیل اقتصادی و مقابل سفارت آمریکا علیه تنشزدایی شعار میدادند و روی پرچم آمریکا رژه میرفتند و آن را به آتش انقلابیگری خود میسوزاندند. جنبش دانشجویی با احیای انقلابیگری خود قصد قدرتنمایی داشت غافل از آنکه شرایط جهانی تغییر کرده و عصر چپگرایی به سر آمده است. بهتدریج آموزگاران آنها ناگزیر از مراجعه به کلاسهای درس شدند و در توفیقی اجباری از جنبش دانشجویی به دانشگاه مدرن رفتند. درسهای ناتمامی که به علت تسخیر سفارت آمریکا و سپس ورود به حاکمیت نخوانده بودند را دوباره مرور کردند و بار دیگر دانشجو شدند. این بار اما جوان نبودند، میانسالانی ساده بودند که دانش، آنان را فروتن کرده و از ارادهگرایی دور میساخت. جنبش دانشجویی همواره نهادی ارادهگرا بوده است و ارادهگرایی مادر چپگرایی است. ارادهگرایی غرور بیانتهای انسان جدید است که در برابر جبرگرایی انسان سنتی قرار دارد. انسان سنتی بیش از اندازه فروتن است. جهان را بزرگتر از آن میبیند که انسان توان تغییر آن را داشته باشد اما انسان جدید بیش از اندازه گستاخ است. جهان را کوچکتر از آن میبیند که قابل تغییر نباشد و خود را بزرگتر از آن که بتواند جهان را دگرگون کند. بنابراین حتی اگر کارل مارکس گفته باشد تاریخ باید تغییر کند تا جامعه تغییر کند، لنین روشنفکران انقلابی را قاتل تاریخ میخواند. همین ارادهگرایی بود که پسران سال ۵۷ را علیه پدران شوراند. سفارت آمریکارا فتح و دولت موقت را ساقط کرد و انقلاب فرهنگی را حاکم ساخت اما بازگشت به دانشگاه دانشجویان نسل سال ۵۷ را فروتن ساخت. هنوز معلوم نیست دانش جدید یا سن بالا کدامیک نقش بیشتری در فروتنی این نسل داشت. آنچه مسلم است اینکه اینان با فراگیری علوم تازه مانند حقوق و علوم سیاسی و اقتصاد و علوم اجتماعی دریافتند که تغییر جهان به این آسانی نیست و آزادی سیاسی ریشه در آزادی اقتصادی دارد و شهروندی بدون سرمایهداری بهدست نمیآید. انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۷۶ روز پردهبرداری از این تحولات بود. نامزد منتخب اصلاحطلبان برای اولین بار در جمع دانشجویان و در دفتر تحکیم وحدت اعلام نامزدی کرد و از جیب خود کتابچه کوچکی را درآورد که بر جلد آن عنوان قانون اساسی نقش بسته بود. اکنون روشن بود که جنبش دانشجویی نه در پی عبور از قانون که بهدنبال حاکمیت قانون است و این با ماهیت آنارشیستی آن تضاد داشت. با پیروزی نامزد دانشجویان در انتخابات ریاستجمهوری، جنبش دانشجویی بار دیگر وارد حاکمیت شد و به جناح دانشجویی حاکمیت اصلاحطلب تبدیل شد. نسل جدید دفتر تحکیم وحدت سرمست از بازگشت به قدرت، خواستار مشارکت در حاکمیت بود. آنان برای انتخابات شوراها و سپس انتخابات مجلس نامزد معرفی کردند و در مقام حزب قرار گرفتند. تعداد بسیاری از مدیران وزارت کشور و مسئولان استانداریها از میان دانشجویان انتخاب شدند و نهتنها سیاستورزی که حکمرانی کردند. اما حاکمیت دهه ۷۰ مانند حاکمیت دهه ۶۰ نبود. ورود به قدرت مزایای سابق را نداشت. بحرانهای سیاسی در رادیکالترین شکل خود به صورت حوادث۱۸ تیر جلوهگر شد و جنبش دانشجویی به دو جناح محافظهکار و رادیکال تقسیم شد. ورود به حکومت و سیاست جنبش دانشجویی را از درون با بحران روبرو کرد. کسانی که شریک حاکمیت بودند نمیتوانستند رفتارهایی مانند اپوزیسیون نشان دهند و همین تناقض سبب شد بهتدریج انشعابهای تازهای در نهادهای دانشجویی شکل گیرد و سرانجام این جنبش متوقف شود و بهصورتهایی پراکنده و دور از سیاست درآید. دفتر تحکیم وحدت از درون متلاشی شد و هنوز امید احیای آن به صورت نهادی سراسری که روزی وزیر تعیین میکرد و نماینده معرفی میکرد وجود ندارد. احزاب سیاسی که در انقلاب فرهنگی از دانشگاهها رانده شده بودند دوباره به دانشگاهها بازگشتند و شاخههای دانشجویی خود را بر دفتر تحکیم وحدت ترجیح دادند؛ شاخههایی که وفاداری بیشتری به حزب مادر داشتند. کار بهجایی رسید که برخی از همان دانشجویانی که در دهه ۶۰ علیه پدران خود شوریده بودند و با تسخیر سفارت آمریکا سرنوشت ایران را دگرگون کرده بودند خطاب به نسل تازه دانشجویان گفتند وجود جنبش دانشجویی نهتنها نشانه توسعه سیاسی نیست که نماد توسعهنیافتگی سیاسی است. چراکه اگر احزاب حرفهای با سیاستمداران حرفهای و برنامهای روشن برای اداره کشور وجود داشته باشد چراباید امر عظیم قدرت و بازی بزرگان به دست جوانانی بیفتد که همیشه جوان نیستند و روزی از مقام دانشجو عبور میکنند و بدون تعهدی به آینده در کار سیاست دخالت میکنند. این دانشجویان سابق و سیاستمداران فعلی درست میگفتند اما حرف درست آنها چه دیر و چه ناتمام بود. دیر بود چراکه سالها پیش از این پدر اول مرحوم بازرگان کتاب بازی جوانان با سیاست را نوشته بود و فراموششده بود و ناتمام بود چراکه در درجه اول باید رفتار خود این دانشجویان نقد میشد که سی سال قبل با دخالت غیرحرفهای در سیاست، تاریخ ایران را دگرگون کرده بودند. در عین حال این واقعیتی تلخ است که وجود جنبش دانشجویی در هر کشوری – بخصوص کشورهایی که مانند ایران حاکمان خود را از میان دانشجویان جوان بر میگزینند – نه نماد توسعه سیاسی که مظهر توسعهنیافتگی سیاسی است و توسعه سیاسی در اینجا به معنای وجود احزاب سیاسی، سیاستمداران حرفهای، برنامههای حزبی و نظام حزبی است. در چنین نظامی حاکمیت از آن کارشناسان و کارآموختگان است نه کارآموزان و نوآمدگان؛ چنان که جناح دانشجویی ایران در دهه ۶۰ چنین بود. سیاستورزی و حکمرانی در این نظام سیاسی متکی به آموزش و تجربه است و تنها منبع آموزشی و تجربه پیران و کارآزمودگاناند. کار اصلی دانشجویان در این نظام افزون بر دانش آموختن و تجربه اندوختن نقد قدرت است اما نه از موضع رقیب حاکمیت که از مقام شهروندانی دانا و آگاه و نخبگانی جوان که قصد وزارت و وکالت و ریاست ندارند اما در سیاست به عنوان ناظری خردمند دخالت میکنند و این دخالت جز نظارت نیست.
در سالهای اخیر دانشجویان ایران بیش از پیش به موقعیت واقعی خود آگاه شدهاند وگرچه همواره استعداد لیدری سیاسی داشتهاند و در تداوم همان سنت نکوهیده پیش یادشده برخی از آنان چه در حاکمیت و چه در اپوزیسیون، چهره رهبران فعلی و رهبران آتی جامعه ایران را به خود میگیرند اما اکثریت دانشجویان از موقعیت نهادهای علمی سخن میگویند نه جنبشهای سیاسی. دانشجو در این موقعیت ناظری مدنی است نه بازیگری سیاسی. نگهبان آزادی است نه پاسبان قدرت. انبان دانش است نه کیسه ایدئولوژی. رشد مباحث عقلی و علمی بهخصوص در علوم انسانی و افزایش دانشجویان غیرایدئولوژیک در این سالها اگرچه میتواند تابعی از انسداد سیاسی موجود باشد اما گامی واقعی در راه توسعه سیاسی است چراکه دانشجو را به دانشوری حرفهای تبدیل میکند که درباره امور بهجای صدور احکام کلی مطالعات علمی و جزئی انجام میدهد. اقتصاد یک علم است همچنان که سیاست و حقوق و جامعهشناسی. و این علوم را دانشجویان از استادان باید بیاموزند نه از ایدئولوگها. همان استادانی که پیرند و کهنسال و محافظهکار نه شجاع و پرهیاهو و پرشروشور مانند ایدئولوگها.
دانش، محافظهکاری میآفریند و ایدئولوژی، انقلابیگری. دانش به انسان فروتنی میدهد و ایدئولوژی تهور. دانشگاه، دانشجو و دانشور میسازد و جنبش دانشجویی، ایدئولوگ و اینک در غیاب جنبش دانشجویی چه خوب که بهجای ایدئولوگ، دانشور ساخته شود و سیاستمدار که اگر دانشجویی بخواهد به صورت حرفهای در سیاست دخالت کند بهجای جنبش دانشجویی باید وارد شاخه دانشجویی احزاب سیاسی شود و سپس مراتب ترقی را در آن حزب سیاسی طی کند و آنگاه وارد پارلمان یا دولت شود و این همان راهی است که امروزه در جهان توسعهیافته بدان عمل میشود. نهتنها دانشجویان ایرانی که حتی کوهن بندیت رهبر قیام دانشجویی ۱۹۶۸ امروزه یک سیاستمدار حرفهای است. بهآلمان بازگشته و عضو حزب سبز آلمان است. در سال ۱۹۸۶ خود را نامزد شهرداری فرانکفورت کرد، اما در انتخابات شکست خورد. سردبیر یک مجله است. فیلمی به نام «بازنگری یک انقلاب» ساخته که درباره بیست سالگی انقلاب ۱۹۶۸ است و در آن به دیدار یکی از رهبران نسل جوانان انقلابی رفته است. او موهایش را کوتاه و مرتب کرده و به جای تیشرت و شلوار جین، لباس سه تکمه به تن کرده و در آپارتمانی لوکس در مانهاتان آمریکا زندگی میکند و تاکید میکند: «من دیگر علیه دولت نمیجنگم حالا خودم جزئی از دولت هستم.» (چنگیزپهلوان، همان) و این سرنوشت محتوم جنبش دانشجویی است: جنبش دانشجویی مُرد، زندهباد دانشگاه.
به نقل از مجله شهروند امروز،شماره 27،سال دوم
http://www.shahrvandemrouz.com/content/6860/default.aspx