به او که با شکایت آشنا نیست!
تارا نورانی
سرد بود و بخار کتری روی پنجره های اتاق به پایین می سرید. دستهایت را چند بار به هم مالیدی و از پله های زیر زمین به بالا آمدی. در را باز کردی و سوز سرما را با خودت آوردی توی اتاق. بعد دستی به موهای کوتاه من کشیدی. یک تریکوی صورتی هم دستت بود؛ رویش عکس یک بستنی چاپ کرده بودی. گفتی "این رو مامان برات بلوز می کنه".
چاپ روی پارچه کار می کردی، قبلش هم نجاری. همیشه بوی چوب می دادی و من در عالم کودکیم بوی خرده چوبهای زیرزمین را دنبال می کردم تا به شما ها برسم. اره می کردید، الوارهای تیره و روشن را.
بعد می آمدی و برایم داستان می خواندی؛ داستان "ماهی سیاه کوچولو" و من خواب ماهیهای رنگی را می دیدم. همیشه اتاقت پر از کتاب بود؛ کتابهایی که دور تا دور از پایین تا بالا روی هم چیده بودی، کلفت و نازک. می خواندی و ورق می زدی و می نوشتی. همیشه سریع بودی. یک مداد هم پشت گوشت بود. در حال حرکت بودی هیچوقت نمی ایستادی . می دویدی حتی وقتی مرا به مدرسه می بردی یا به پارک. می خندیدی، گونه های استخوانیت برق می زد و چند خط دور چشمانت می افتاد.
بیشتر شبها خسته بودی. وقتی داشتی می نوشتی، خوابت می برد با آرنج خمیده و زانوی های تا شده روی زمین.
به مادر می گفتم: " دایی چقدر کتاب دوست داره همیشه داره می خونه!" و مادر برایم از تو می گفت. در کنکور سال 58 رتبه 123 شده بودی؛ اما انقلاب فرهنگی همه چیز را عوض کرد. تو سیاسی نبودی. شعار نداده بودی. مرگ بر این و آن نگفته بودی. تو فقط راستش را گفته بودی. تو فقط بهایی بودی!
عید هر سال دور هم می نشستیم. دعا می خواندیم ، فال حافظ می گرفتیم، به شکوفه های پر امیدی که بی خبر از زمستان بیداد شکفته بودند، نگاه می کردیم و می خندیدیم. می گفتی :" امسال دانشگاه راهمان می دهند . مطمئنم!" و ما به تو می خندیدیم و تو با لبخندی معنا دار زهر خندمان را شیرین می کردی.
سال 83 بود که گفتند ستون مذهب را از دانشگاههای دولتی برداشته اند. 25 سال از کنکورت می گذشت. شروع کردی به تست زدن. در تمام این سالها ریاضی درس می دادی. مجهولها را چه ساده معلوم می کردی؛ مجهولهایی که من ساعتها فقط نگاهشان می کردم و گیج تر می شدم. تمام اعداد گنگ را با امید از زیر رادیکال بیرون می آوردی و گویا می کردی.
کتابها عوض شده بودند. همه چیزتغییر کرده بود؛ اما توهنوز همان " دایی پر امید" ما بودی. با آن خط ریز خوانایت می نوشتی؛ با شتاب و تمرکز.می دانم روز کنکورهم مجهولها و علامتهای سوال در دستان حلالت ذوب می شدند.
وقتی جوابها را دادند مجاز شده بودی. 1400 ریاضی. خیلی خوشحال بودیم. تو مدرک نمی خواستی. تو در تمام این سالها در پی سنگینی هیچ عنوانی نگشتی. تو هیچگاه دلت از پوچی نام " دکتر" و " مهندس" و " پی اچ دی" به لرزه نیفتاد ولی همیشه یک چیز در دلت بود، در نگاهت و در کلامت: " امید"
روز اعلام نتایج نوشته بودند" نقص پرونده"
پرونده ناقص نبود. هیچ امتیازی کم نیامده بود. هیچ نامی اشتباه وارد نشده بود. هیچ کاستیی از سوی تو وجود نداشت . فقط بار دیگر نقصی در پرونده ي " دولت ایران" دیده می شد؛ نقصی که سالهاست با داغ ننگ بر پیشانیش نقش بسته: " نقض حقوق بشر: محرومیت بهاییان از تحصیل در دانشگاه".